منابع پژوهش در ایران باستان ۱

نخستین سرچشمه ای که از ایران باستان و از نخستین روزگاران سخن می گوید، مجموعه نوشتارهای آیینی ایرانیان است که از آغاز پیدایش تا روزگار ظهور پیامبر آریایی ادامه یافته است. این نوشته ها درآغاز دربردارنده ی افسانه ی آفرینش انسان و افسانه های آغازین است که در حقیقت حاوی  گام های زندگی آریاییان است تا به هنگامی که مردم آریایی به گونه ی یک نژاد در آرین ویج[1] زندگی می کنند. ازین پس وارد زندگی مدون ایرانیان می شویم. نوشتارهای دینی تنها منبع به جای مانده از تاریخ معتبر ایران است که نزد ایرانیان به درستی حفظ شده است و این هم از آنرو بوده که با باور  ایرانیان سر و کار داشته است.

کتب تاریخ و آیینه ی زندگی ایرانیان که در دستگاه دقیق هخامنشی تدوین شده بود، همه بر اثر تهاجم خانمان سوز و تمدن سوز الکسندر گجسته (ملعون) از میان رفته است. چنانکه در آداویرافنامه می خوانیم[۲]  که الکسندر، مغان و مسمغان و دادوران و دانشمندان ایران را از میان برد. وی دستور از میان بردن اوستا و همه ی نوشته های ایرانی را داد، در حقیقت وی خواهان از میان بردن همه ی نشانه های قومیتی ایران بود. برین مبنا هجوم الکسندر نه تنها نقطه ی منفردی در تاریخ ایران است که باعث ایجاد خلائی عظیم در تاریخ ایران شده است. یک منبع  زرتشتی (یک نسخه ی خطی که اکنون در بمبئی است) می گوید که گجسته کسانی را که به جامه ی مغان در می آمدند گرفته می کشت. بر مبنای این منبع گروهی به سیستان گریختند درحالی که به نسک ها آشنا بودند. نسک ها حفظ می شد، گاهی نیز از سوی زنان و کودکان.[3]

ابن‌ندیم به نقل از کتاب نهمطان‌فی معرفه طالع الانسان تالیف ابوسهل‌بن نوبخت ایرانی می‌نویسد اسکندر از آنچه در دیوان‌ها و خزینه‌های استخر بود  رونوشتی برداشته و به زبان رومی و قبطی برگردانید و پس از اینکه از نسخه‌برداری‌های موردنیازش فراغت یافت آنچه به خط گشتک در آنجا بود در آتش انداخت و بسوخت. آنچه را از علوم نجوم و طب و علم‌النفس می‌خواست از آنها برگرفت و با دیگر چیزها از علوم و اموال و گنجینه‌ها و دانشمندان تصاحب کرده و به مصر فرستاد[۴].

انگیزه اسکندر در نقل آثار ادبی و علمی ایران به اسکندریه و نابود ساختن و سوزاندن کتابخانه‌های ایران از آنجا سرچشمه می‌گرفت که به اعتراف مورخان یونانی تمدن خیره کننده هخامنشی او را گیج و مبهوت ساخته بود و نمی‌توانست آن همه جلال و شکوه و ادب و فرهنگ و هنر پیشرفته را ببیند و تحمل خواری و زبونی کند، اسکندر و همراهانش خود را غالب می‌پنداشتند، لیکن آنگاه که با تمدن و فرهنگ و هنر ایران تلاقی کردند خود را مغلوب دیدند و برای محو آن آثار به منظور تخفیف در خفت و خواری بنابودی و پراکندگی آن آثار دست یازیدند[۵].

با توجه به سختی کتاب نویسی در آن روزگار تنها از هر کتابی یک نسخه پدید می آمد که در کتابخانه ی بزرگ تخت جمشید نگه داری می شد. یک استثنا درینباره نامه ی مینوی اوستاست که گفته شده دو نسخه از آن نوشته شده است که هردوی آنها در تاخت و تاز الکسندر گجسته از میان رفت[۶].

باتوجه به شمار اندک دانشمندان و دانایان دران روزگار و آسیب گجسته و ستمکاری جانشینانش جای شگفتی نیست که در آغاز شاهنشاهی اشکانی دیگر یاد  هخامنشیان و بزرگی و شکوه ایران از خاطرها رفته وتنها آمیخته با افسانه به گونه ی مبهمی مانده باشد.

افزون بر نوشته های مدون در روزگار هخامنشی، شاهنشاهان نبشته هایی از خود به جای گذارده اند که چون سندی زنده است بسیار حائز اهمیت است، در حقیقت از راه این نوشته ها، شاهان هخامنشی از خلال گذشت هزاره ها با ما سخن می گویند. مهم ترین نبشته های هخامنشی از آن داریوش بزرگ و فرزندش خشایارشا است. تنها سنگنبشته ی به جای مانده که دربردارنده ی شرح رویدادهاست نبشته ی بیستون است که دربردارنده ی رخدادهای روزگار داریوش بزرگ است. دیگر شاهنشاهان هخامنشی نیز باید چنین نبشته هایی داشته باشند ولی آنها از سوی پیروزان یونانی و مقدونی از میان رفته است (توجه کنید که نبشته ی بیستون در مکانی دور از دسترس بوده و سطح پایین آن صاف شده تا دسترسی به آن امکان پذیر نباشد).

نبشته های دیوانی سازمان اداری تخت جمشید نیز راهگشای بزرگی در شناخت دوره ی هخامنشی بوده است، اهمیت این نوشته ها شاید بیشتر باشد چراکه از میان زندگی روزمره برآمده و سخنی تبلیغی نبوده است. بابل که یکی از مراکز مهم هخامنشی و به نحوی مرکز اقتصادی شاهنشاهی به شمار می آمده است،  از مناطقی است که تا مدت ها پس از هخامنشیان به زندگی خود ادامه داده است و از تخریب جان بدر برده، از اینرو امروزه اسناد بابلی بسیاری در احتیار داریم که کمک شایانی به بازسازی درست تاریخ هخامنشی و تاریخگذاری رویدادها کرده است.

از این ها که بگذریم، به مناسبت از میان رفتن نوشته های ایرانی، تنها سخن مفصل درباره ی تاریخ ایران هخامنشی از آن یونانیان و به تبع آن رومیان است که نوشته هایشان به جای مانده است.

یونان در روزگار هخامنشی و پیش از آن تمدنی در خور داشت، هرچند که قابل مقایسه با تمدن های مصر، بابل و یا ایران نبود، در حقیقت شکوفایی تمدن یونان در روزگار هخامنشی رخ نموده است. شهرهای یونان هر کدام مستقل بودند و دولتی داشتند، از اینرو به آنها دولت شهر[7] می گفتند. درباره ی دانش در زمان هخامنشی در جای خود سخن خواهم گفت، با این همه بگویم رشد دانش در یونان معاصر است با زمان تبادل اندیشه در روزگار هخامنشی: همه ی دانشمندان یونانی بنام که آنها را می شناسیم در روزگار هخامنشی و پس ازآن پدید آمدند و شمار آنها درین روزگار بیش از دوران بعد است، که این حقیقتی بزرگ و پنهان مانده است.

باری در روزگار هخامنشی برخی یونانیان از آنرو که تشخصی میان همگنانشان پیدا کنند، دست به نوشتن تاریخ ایران زدند، نویسندگانی چون هرودت[8]، گزنفون[9] و کتزیاس[10] از این دسته اند. پس از آن نیز از آنرو که تاریخ شاهنشاهی ایران بخش مهمی از تاریخ باستان را دربر می گرفت، نویسندگان بسیاری درباره ی آن سخن گفته اند و یا به آن اشاره کرده اند.

در ادامه به معرفی تاریخ یونانی و مورخان آن می پردازم.


[1]Airyana-Vaejah

[۲] آرداویرافنامه، 1 تا 17

[3]W.B. Henning, with comments written by Mary Boyce (History of Zoroastrianism, vol. III, 1991, page 16)

[۴] همایونفرخ، رکن‌الدین. "تاریخچه کتاب و کتابخانه درایران"، هنر و مردم، دوره4-7، ش74-75، اردیبهشت 1345 ـ آذر و دی1347

[۵] همان

[۶] دینکرد، 4، بند 15

[7]Polis

[8]Herodotus

[9]Xenophon

[10]Ctesias

/ 12 نظر / 57 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریحانه

و چه بيخرديست سخنان برخی از نانويسندگان که ميگويند تعداد منابع بجا مانده در دوره پس از اسلام بيشتر از پيش از اسلام است که چنين هم نيست . و پس از اسلام ادامه پيش است و اگر هم کمتر باشد در دوره ای که بنا بر مقتضيات زمان از پوست گوزن به جای کاغذ سود ميجستند مقايسه کردن بيهودست . پیروز باشید منتظر دیگر مطالب ارزشمندتان هستم

داريوش

با درود به شما آريانام گرامي نخست اينكه نوشته ي شما را خوانده و باز هم بر شما درود مي فرستم. پيام ها از آن من بوده اند و از براي اينكه نشاني تارنما را ننوشته بودم بايد ببخشيد. بايد بگويم كه منظورم از بررسي گفتار شما درباره ي كتيبه ها تنها از اين جهت بود كه خواسته ام بر دقت كار بيافزايم وگرنه من هم با شما هم سخنم كه محتويات اين نوشته ها مهم است و نه چيز ديگر. درباره ي اسكندر بايد يك نكته را اشاره كنم كه با اين همه ي خرابكاري و رويداد ها بازهم برخي تاريخ نويس ها از بكار بردن واژه ي اسكندر كبير! پرهيز نمي كنند. چرا به تقليد از نويسنگان اروپايي ما هم بايد اين گجسته ي ملعون را كبير بدانيم؟؟؟ خوشبختانه دوستان فرهيخته اي چون شما بر اين جريان آگاه اند.

داريوش

اما يك نكته ذهن من را مشغول كرده است و آن اينكه نخست اسكندر فرصت كافي نداشت، دائم جنگ و زماني كوتاه بر تخت بود. و دوم دانشمندان يونان شايد كه براستي بسياري از كتاب هاي زمان هخامنشي را در نمي يافتند و از اين رو به سرعت تنها گوشه اي از انها به يوناني برگردانده شد و بسياري از بين رفت. دريافتن و سپس بازنويسي يك كتاب ان هم به زباني ديگر كار راحتي نيست و نويسنده را دانشي كلان بايد كه در آن رمان كاتبان يوناني نه دانشش را داشته اند و نه زمان لازم را. پس آنچه كه از خرمن هخامنشي در يونان مي بينيم تنها مشتي است نشان خروارها. نوشته هاي دوران اسلامي را ارج زياد مي نهم و از شما بسي سپاس گذارم كه از اين خرمن توشه اي بر مي گيريد. اين نوشته ها بايد بطور دقيق بررسي شوند كه حرف بسيار دارند براي گفتن. اما درباره ي نام كيخسرو: حقيقت اين است كه من مدت ها به اين نام ها انديشيده ام، ولي براستي دادن نظر قطعي خيلي مشكل است. برابري نام كيخسرو و كياكسار اگرجه خيلي جالب است ولي برابري آن با نام هوخشتره كمي دور از باور است. نام كيخسرو در اوستا كوي هئوسروه آمده است

یاسمن

درود دير کرد من به اين دليل شد که می خواستم سر فرصت همه مطلب را مطالعه کنم.مطلب ارزشمندی بود. اسکندر ايران را به تاراج برد و در حسرت اين تمدن ، از آتش خشم همه را نابود کرد ولی فرهنگ ايرانی به دست مردمانش پشت به پشت منتقل گرديد. بدرود.

داريوش

كه آن را با كورش هم گاه مقايسه كرده اند، پس به سختي مي توان انديشيد اين نام در زبان پارسي باستان هوخشتره باشد! صمنا نامي مشابه را در گل نوشته هاي هخامنشي مي بينيم كه بعدا درمورد ان خواهم نگاشت. اما اگر منظور شما از اين برابري پيدا كردن رابطه اي بين قوم ماد و پارس با شاهان و كويان نيمه افسانه اي است كه بايد اينگونه نظرم را بيان كنم: چنانچه ما به اوستا و كهن بودن آن معتقد باشيم و باور داشته باشيم حداقل رگه هاي اصلي بخش هاي مختلف آن چون يشت ها درست و برابر با اصل باستاني آن است، آنگاه بايد به اين نيز توجه داشته باشيم كه اوستاي دوران هخامنشي هم در برگيرنده اين بخش ها بوده است، منظورم اين است كه سخت است بپذيريم در دوران هخامنشي داستان شاهان ماد و هخامنشي به گونه ي افسانه ها كيان و پيشدادي كه ما اكنون شاهد آنيم در اوستا آمده باشد. مگر بپذيريم كه اين بخش ها در دوران اشكاني به اوستا افزوده شده است. به گفته اي ديگر شاهان پارس يا به دليلي خاص در اوستا نيامده اند و يا بخش هاي مربوط به آنها در زماني دگر به دلايلي حذف گرديده است.

داريوش

يا اصلا بخشي خاص براي آنها در اين نامه بوده است ولي در زمان هاي بعدي به دلايلي به كنار گذاشته شده است. آنچه كه براي من آشكار است اينكه نمي توان زمان اوستا را تا دوران هخامنشي پايين آورد و بايد آن را در آغاز هزاره ي نخست پيش از گاهشماري ترسايي جست. بويژه زمان گاتها را به زماني دور بايد بالا برد. ولي اينكه نامي از شاهان هخامنشي و مادي در اين نامه نيست كمي شبه برانگيز است و وسوسه مي شوم دستي پشت پرده را در كار بدانم. هنوز آگاهي ام بر اوستا آنچنان نيست كه بخواهم ديدي گويا نسبت به آن داشته باشم ولي بايد به اين نكته توجه داشت كه شاهان كيان و پيشدادي از تاريخي شگرف ياد مي كنند. همانگونه ي كه داستان سليمان و نوح و ذولالقرنين در قرآن مجيد آمده است، به گمانم اين داستان ها نيز از زماني بسيار دور حكايت دارد كه از زمان تحرير اوستا سده ها فاصله دارد. اگر آنچنان زمان اوستا را پايين بياوريم كه با شاهان ماد وهخامنشي برابر شود

داريوش

آنگاه فرضيات زيادي مبني بر توطئه هاي در دستكاري اوستا بايد در نظر داشت. برايم بسيار جالب است كه زبان گاتها بيشتر با پارسي هخامنشي جور است تا اوستاي نو.! نمي دانم چطور مي شود اين را روشنگري كرد اما يك ايده اين است كه زبان گاتها به اصل نزديك تر است. در حقيقت زبان شاهنامه يا فارسي دري را با فارسي كنوني مقايسه كنيد. (هم از لحاظ زماني و هم از نظر زبان) گاتها در برابر زبان پارسي باستان چنين چيزي است. يعني مرحله اي عقبتر از زبان پارسي باستان كه ميتوان زمان آن را 10 تا 15 سده پيش از ميلاد جست.

داريوش

در حقيقت زبان پارسي باستان به مانند زبان فارسي نو است در برابر زبان گاتها (فارسي دري). اما اوستاي نو در حقيقت زماني است كه كمي تصنعي وارد كار شده اند. يا شايد اينكه گاتها بخاصر ارزشي كه از همان نخست داشته حتي در هزاره هاي بعد بازهم به همان آواي قديم بوده است ولي زبان اوستاي نو در گذر زمان كمتر تاب آورده و به مرور آلوده شده است. در حقيقت اوستاي نو زباني بس متفاوت با زبان گاتاها دارد كه اين خود فاطله اي زماني را بين اين دو مشخص مي كنند. به نظر من زمان بخش هاي مهمي از اوستاي نو مربوط به سده هاي 7-8 و تا دوران هخامنشي است و قسمتي هم تا اشكانيان ادامه مي يابد.

داريوش

اما نويسنده هاي يوناني كه چه بد است پايبند هيچ چيز نبوده و سخناني آلوده دارند و گاه ضد هم. جالب اين است كه نام كياكسار با كيخسرو خيلي شبيه است و اين پنداشت را در من گاه بوجود مي آورد كه ممكن است براستي منظور نويسنده ي يوناني نام هوخشتره نبوده است، بلكه وي از شخصي با اين نام در قالب نامي جديدتر كه همان كيخسرو باشد ياد مي كند، يعني اين كه كياكسار، يوناني نوشت نام كيخسرو است و منظور و اشاره ي نويسنده همان هوخشتره بوده است. ولي اين تنها يك پنداشت است. اين روند نا آشنا نيست. با سپاس و احترام، داريوش نوشته اي جديد در دو بخش در تارنما گذاشتم كه اميد دارم برايتان جالب باشد. بخش دوم آن هنوز كمي كار دارد. يك نوشته ي ديگر هم گذاشتم به همراه جواب يكي از دوستان. شما سه پيام اخير را نگاه كنيد.

آريا

از بذل توجه به ائين و تاريخ کشور عزيز مان ايران تشکر می کنم ( خشکسالی . دروغ . جنک. نامردمی . و عرب ) از اين کشور دور باد