نقش ایران و ایرانیان در اسلام

آنچه از آن به عنوان اسلام مستفاد می‌شود را باید در سه منظر دید: اسلام آغازین، اسلام سیاسی و اسلام فرهنگی. اسلام آغازین، اسلامی که در مکه بالید، یک آیین اصلاحی در میان عرب و یک روش زندگی برمبنای موازین والای الهی و اخلاقی بود که می‌توانست نظر دیگران را نیز جلب کند، اسلام سیاسی که از حکومت پیامبر در مدینه آغاز می‌شود و به حکومت خلفا می‌رسد، نخست کوششی برای ایجاد تمدن و حکومت در میان اعراب و سپس جهان‌گشایی به نام اسلام بود، آنچه در این وجه اهمیت دارد، عربیت است و نه اسلام. سرانجام اسلام فرهنگی و یا فرهنگ اسلامی، میراثی مشترک بود از مردمان جهان اسلام و بویژه ایرانیان در ادامه‌ی فرهنگ ملی آنها در تطابق با هویت نوین اسلامی و با هماهنگی با دیگر ملل جهان اسلام. تاثیر ایران بر اسلام در این سه منظر بویژه در مورد سوم قابل‌توجه است، اما در اسلام آغازین نیز می‌توان رگه‌هایی از تاثیر ایران را یافت. در این نوشتار به بررسی تاثیر ایران بر اسلام در این دو منظر پرداخته می‌شود.

 

 

 

تاثیر ایران  در اسلام آغازین

گرچه در صدر اسلام، به دلیل عدم ارتباط قابل‌توجه میان اعراب با آیین و فرهنگ ایران، نمی‌توان نمایه‌های زیادی از تاثیر ایران بر اسلام آغازین را در نظر داشت، اما تاثیر ایران از بعدجهانی‌اش و از راه تاثیر بر یهودیان و مسیحیان و دیگر مردمان خاورمیانه بر اسلام به خوبی روشن است. دایره‌ی دینی اسلام تنها بر محور کانون یهودیت و مسیحیت است، این امر شاید بیشتر مبتنی بر ناآگاهی بر ادیان غیرسامی چون مزدیسنا و بوداگرایی بوده باشد و یا نگاه آغازین قومی بدین معنی که اسلام دینی مناسب اعراب می‌بایست باشد، بدینرو در  تناسب با جامعه‌ی عرب که یهودیان و  تا حد کمتری مسیحیان را در کنار خود می‌دید و با فرهنگ آنان به خوبی آشنا بود، دینی موازی با یهودیت و در ارتباط با آن پدید آمد.

با توجه به واژه‌های پارسی به کار رفته در قرآن مانند فردوس[۱] و همچنین تاثیر بسزای ایران در اسلام از سده‌ی نخست هجری به بعد که پیش‌زمینه‌هایی از این تاثیر را ترسیم می‌کند، می‌توان انگاشت که اعراب با فرهنگ ایران نیز آشنایی‌هایی داشته‌اند، هرچند که این آشنایی محدود بوده است.[2] باورهای همانندی با باورهای ایرانی بویژه درباره‌ی فرجام‌شناسی در اسلام دیده می‌شود؛ چنین باورهایی از دو راه به اسلام رسیده است: منابع یهودی متاخر چون میدارش که در میان یهودیان عربستان پراکنده بود و همچنین مکاتب مانوی-غنوصی در بستر عربی.[3] شاکد درباره‌ی فرجام‌شناسی می‌گوید: یکی از موضوعاتی که در آن گواهی روشنی از وابستگی نزدیک میان باورهای اسلامی و ایرانی دیده می‌شود که وابستگی احتمالی اسلام را به ذهن متبادر می‌سازد، فرجام‌شناسی است. مایه‌ی اصلی فرجام‌شناسی اسلامی از منابع یهودی و مسیحی گرفته شده که خود آنها به پیشینه‌ی ایرانی وابسته‌اند؛ اما عناصری در دید اسلامی رویدادهای فرجام‌شناختی وجود دارد که به روشنی از ایران گرفته شده است.[4]

مورخان اسلامی اخباری ذکر می‌کنند که پیامبر اسلام و جانشینانش با مانویان درباره‌ی مسائل دینی بحث می‌کردند،[۵] در اینراستا درباره‌ی مسئله‌ی شر، قرآن در تقابل آشکار با مانویت و یا مزدیسنای متاخر می‌گوید: از دوگانه‌گرایی پیروی نکنید و تنها او است خدای یکتا.[۶] گرچه اسلام روشنایی و تاریکی را به عنوان دو اصل اساسی نمی‌شناسد، قرآن دو قلمرو را نشان می‌دهد که یکی عالم نور و دیگری جهان تاریکی است: «خدا ولی مومنان است و آنان را از تاریکی بیرون میآورد و به روشنایی رهبری می‌نماید. طاغوت ولی کافران است و آنان را از نور بیرون می‌برد و به تاریکی می‌کشاند».[۷] دو اصل نیکی و بدی مانوی در جایگاه نور و در جایگاه تاریکی هستند. نیکی همیشه به عالم بالا می‌رود و بدی به پایین گسترش دارد. باور به عالم بالا و پایین از جهان‌بینی بابلی و ماندایی ناشی می‌گردد و نفوذ آن در ادیان سامی نمایان است. گرچه در قرآن آمده که به‌هرسو که بگردید آنجا سمت خدا است،[۸] باز در آیه‌ی پنجم از سوره‌ی ملک (۶۷) می‌خوانیم: [۹] «آسمان جهان را با چراغ‌هایی آراستیم و آنرا رجم‌گاه اهریمنان قرار دادیم و برای آنان کیفر دردناکی آماده کردیم». نظر به محتوای این آیه، اهریمنان در عالم پایین جای دارند و نمی‌توانند به جهان بالا راه یابند و به ملکوت آسمان‌ها دسترسی پیدا کنند.[۱۰]

همانندی‌های دیگری را نیز می‌توان میان مانویت و اسلام جستجو کرد: کیش مانی آیینی بود جهانی و همچنین واپسین؛ مانی زمان خود را عصر واپسین نامیده و خود را مهر پیامبران می‌دانست. وی تاکید می‌کند که دینی که من برگزیده‌ام از ده دیدگاه برتر از ادیان کهن‌تر است؛ وی همچنین متذکر می‌شود که ادیان پیشین تنها در یک کشور بوده و با یک زبان عرضه شده‌اند، وانگهی آیین وی در همه‌ی کشورها و در همه‌ی زبان‌ها نمود می‌یابد. نکته‌ی دیگر آنکه برخلاف کیش‌های کهن، آیین وی با ایجاد یک مجموعه‌‌ی کتب، از تحریف آیندگان بدور خواهد بود.[11]

مانی دین را آنچنانکه در یهودیت و مسیحت برداشت می‌شود، تنها به یهودیان محدود نمی‌کند و بیان می‌دارد که در میان هر ملتی پیامبری پدید آمده است؛ چیزی که در قرآن آنرا باز می‌یابیم و سرچشمه‌ی چیزی است که بتوان گفت وحی بر غیر یهودیان نیز فرود می‌‌آید. هرچند که اسلام از راه وابستگی نیایی اعراب به ابراهیم، آنرا در چارچوب سامی و نه یهودی بیان داشته و وحی را در سلسله‌ی اسماعیلی ابراهیم نیز امکان‌پذیر دانسته است. در واقع اسلام اعتبار دیانت را به ابراهیم داده است که از آن یهودیت و مسیحیت و همچنین اسلام اعتبار می‌یابند.

 دکترین وحی در آیین مانی و اسلام به یکدیگر شباهت بسیار دارد. ابن ندیم می‌گوید که فرشته‌ای نزد مانی آمده می‌گوید درود بر تو ای مانی از سوی من و از سوی خدا که مرا به سوی تو فرستاده و تو را برگزیده تا پیامبرش باشی. آنچنانکه مانی اعلام می‌کند که من از بابل آمده‌ام تا منادی مردم جهان باشم، اسلام نیز دینی جهانی است. همچنین مانی برپایه‌ی کتاب شاپورگان، واپسینِ پیامبران است. در قرآن نیز می‌خوانیم که محمد(ص) خاتم‌النبین است.[۱۲] در دین مانی در روز رستاخیز چون ملکوت الهی حامیان جهان دنیا را ترک کنند، کره‌ی خاکی درهم فرومی‌ریزد، این باور به گفته‌های قرآن ماننده‌ است، اما قابل مقایسه نیست. همچنین از دید مانی رستاخیز روحانی است، در صورتی که اسلام طرفدار معاد جسمانی است.[۱۳] دید اسلامی به مسیح مشابهت کاملی با دید مانوی دارد، ابن ندیم و ابوریحان بیرونی[۱۴] نقل کرده‌اند که مانی خود را پاراکلت می‌دانست که عیسا به ظهور او نوید داده بود، از این گذشته چنانکه در قرآن می‌خوانیم که عیسا کشته و مصلوب نشده، مانویان نیز بر این باور بوده‌اند. در سوره‌ی مائده(۵)، ۱۱۶ سه‌گانه‌ی مسیحیت را خدا، مسیح و مریم دانسته است که نمی‌توان چنین چیزی را میان مسیحیان دید، وانگهی به نظر می‌‌آید که چنین چیزی زمینه‌ای مانوی داشته باشد، چه مانویان روح‌القدس را با مادر زندگی برابر می‌دانستند. زکات، روزه و نمازهای روزانه که ستون‌های عبادت در اسلام هستند، بسیار به نمونه‌های مانوی شباهت دارند. نمازهای روزانه به مانند آیین مانی با وضو گرفتن انجام می‌شود و به مانند دین مانی در صورت نبود آب می‌توان با خاک تیمم کرد؛ از این گذشته سجده و قیام نماز مانوی به رکعت‌های نماز اسلامی شباهت دارد.[15] به‌هرو آموزه‌های مانوی در باورهای اجتماعی مسلمانان و فرق اسلام تاثیر داشت، برای نمونه فرقه‌ی ثنویه‌ی اسلامی نیکی را از یزدان داند و بدی را از اهریمن شناسد.[۱۶]

 

 

 

تاثیر ایران در اسلام فرهنگی

درست است که اعراب با سلاح ایدئولوژی به ایران وارد شدند، اما ایرانیان نیز آنچنان بدور از دانش و فرهنگ نبودند که در برابر این سلاح پایداری نکنند و گروه بسیاری همچنان بر دین خود باقی ماندند و آن گروهی که اسلام پذیرفتند در پدیدآوردن تفکر اسلامی از آغازین دوران اسلامی نقشی بسزا داشتند و به‌گفته‌ی ریچاد فرای این ایرانیان بودند که اسلام را از بندهای قومی عرب بدر آوردند و آنرا تبدیل به دینی جهانی کردند که قابلیت پذیرش فراقومی داشته باشد. قوم ایرانی هستی خود را به عنوان جامعه‌ای که نگهدار زبان و هویت خویش است، اثبات نمود. این امر بیش از هرچیز ثمره‌ی فرهنگ وسیع ایرانی بود که درست پیش از سرنگونی ساسانیان بار دیگر با عظمت شایانی شکفتن آغاز نمود و بدین ملت یک خودآگاهی، یک سنت فرهنگی و یک خاطره‌ی زنده‌ای از خلاقیت ادبی خویش بخشید. همچنین پایداری دین زرتشت پس از اسلام در ایران یکی از علل این امر بوده است که ایمان به پیامبری محمد(ص) و به قرآن در این سرزمین پارسی‌زبان، شکل و صورت ویژه‌ای به خود بگیرد.[۱۷]

بسیاری از دانشمندان بلندمرتبه‌ی اسلام از روزهای نخست از نژاد ایرانی برخاستند و گروهی از اسرای جنگ مانند چهارفرزند سیرین که در جلولا اسیر شدند، بعد در جهان اسلام به مراتب شامخی رسیدند. افزون بر آنها نخستین پایه‌گذاران علم تفسیر و حدیث، کسانی چون نافع و عاصم و ابن‌کثیر و محمد‌بن اسمائیل بخاری و مسلم بن حجاج نیشابوری و دیگران از ایرانیان بودند.[۱۸] بزرگترین دانشمندان اسلامی و رهبران مذاهب چهارگانه‌ی اهل تسنن مگر امام صادق که رهبر تشیع است ایرانی بودند.[۱۹] هنوز سده‌ی نخست اسلامی به پایان نرسیده بود که ایرانیان صاحب‌اندیشه و به اسلام پیوسته در بصره که از نخستین مراکز اسلامی در ایران بود به درس و بحث مسائل فلسفی و کلامی در پرتو آیات قرآن پرداختند و تفکر دینی را در اسلام پایه‌نهادند.[۲۰] می‌توان گفت که حیات معنوی اسلام همه چیزش را مدیون ایرانیان است و از این است که جنبش تشیع بدست آنها پا گرفت.[۲۱]

نخستین مسلمانانی که به عراق و ایران آمدند، به آیین تکامل یافته‌ای برخوردند که گرچه جلوه‌ی کمتری در آن هنگام داشت، چالشی فکری را برای مسلمانان به ارمغان آورد، چه این دین برعکس یهودیت و مسیحیت برای آنها تازگی داشت؛ چراکه قرآن درباره‌ی یهودیت و مسیحیت سخن گفته بود، اما آنچنان یادی از آیین ایران نکرده بود. معتزلیان که بسیاری از آنان در عراق و ایران زاده شده و بسیاری از آنان از موالی بودند، نظریه‌پردازان نخستین اسلامی در مواجه با دیگرانی چون مزدیسنان بودند. با مقایسه‌ی سازمان فکری ایندو می‌توان دریافت که معتزله بسیاری از نگره‌های اخلاقی خود را از پیشینیان زرتشتی خود به وام گرفتند. از جمله به نظر میآید که بحث درباره‌ی قَدَر تا اندازه‌ی بسیاری از اندیشه‌های مزدیسنا ریشه گرفته باشد. بنیاد باور قدریه براین نکته بود که آدمی فاعل کارهای خویش است و نباید کرده‌های خویش را به خواست خدا حواله کند. بعدها کسانی که این اندیشه را پذیرفتند کوشیدند تا آنرا با قرآن و حدیث نیز سازگار کنند، اما تاثیر مزدیسنا را در ایجاد این اندیشه به آسانی انکار نتوان کرد. اما به هر حال معتزلیان دکترین اساسی اسلام در توحید مطلق را همواره در برابر هرگونه دوگانگی و یا چندخدایی نگاه داشتند. از اینرو زرتشتیان فاصله‌ی خود را با آنها حفظ می‌نمودند، برای نمونه کتابی پهلوی از سده‌ی سوم هجری از مردان فرخ به جای مانده که دربردارنده‌ی بحث‌هایی علیه معتزلیان و همچنین اسلام سنتی است.[22]

با پدید آمدن مکتب اسلامی و تفکر و اندیشه، ایرانیان بیشتری به اسلام و بویژه تشیع که پا می‌گرفت رو آوردند و بدینسو تشیع که در آغاز مکتبی عربی بود، بیشتر رو به ایرانی بودن رفت. از سوی دیگر تشیع پایه‌ای برای خیزش‌های ملی شد، این امر بویژه پس از فاجعه‌ی کربلا نمایان می شود، چه ایرانیان دنبال هر فرصتی بودند تا خود را از ستم امویان برهانند. آنچنانکه شریعتی می‌گوید، تشیع در برابر تسنن، عبارت است از اسلام رده‌ی محروم و محکوم، در برابر اسلام رده‌ی حاکم و برخوردار در تاریخ اسلام.[۲۳]

بدینسو بدیهی است که ایرانیان در شکل دادن مذهب شیعه نقش اساسی را داشته‌اند. برخی از پژوهشگران باور دارند که مساله‌ی اختصاص امامت برای علی و خاندانش که بنیاد مذهب شیعه برآن استوار است، ناشی از باورهای ایرانیان مبنی بر انتخاب شاهان از سوی خدا و داشتن فرِکیانی است.[۲۴] احتمال می‌رود در هیچ کشوری مانند ایران ساسانی، اصلی که به موجب آن، حق آسمانی برای پادشاه قائل شوند پیروانی راسخ‌تر از ایرانیان نداشته است. این امر زمانی بیشتر جلب توجه می‌نماید که تلاش شده تا میان خاندان امامت و خاندان ساسانی پیوندی برقرار کنند؛ بر این پایه فرزندان حسین (ع) که پس از او به امامت رسیدند از سویی به پیامبر اسلام می‌رسند و از سوی دیگر به خاندان ساسانی، چراکه مادر امام چهارم را شهربانو دختر یزدگرد سوم دانسته‌اند. آنچه درباره‌ی اسارت شهربانو و دیگر دختران یزدگرد در زمان عمر گفته شده نمی‌تواند درست باشد؛ اما گویی روایتی از امام رضا (ع) وجود دارد که می‌تواند درست باشد مبنی بر اینکه دختران یزدگرد در زمان عثمان به اسارت رفتند؛ در این روایت همچنین آمده که شهربانو سرزا زندگی را بدرود گفته است.[۲۵] آنگونه که ذبیح‌ الله صفا از کتاب النقض عبدالجلیل قزوینی نقل می‌کند، پیوند تشیع با باورهای ایرانیان باستان از گذشته مشهود بوده است و در بیان پیوند ایندو بویژه از باور فرکیانی ایرانیان و ظهور منجی یاد رفته است که در تشیع نمود برجسته‌ای یافته است؛ همچنین به این نکته نیز اشاره شده که همانگونه که ایرانیان مزدایی عمر را بیش از دیگران ملعون می‌دانند، در تشیع نیز با آنکه غاصب اول ابوبکر است، عمر بیشتر منفور است.[۲۶]

سهرودی و حکمت اشراق[۲۷]

سهرودی، دانشمند اهل سهرود زنجان از سده‌ی ششم هجری، بنای فلسفی را که فلسفه‌ی مشایی یونانی در بطن جهان اسلام برافراشته بود، در هم ریخت و حکمت اشراق را پدید آورد که سرچشمه‌ی آن به اندیشه‌ی ایران باستان می‌رسد. سهرودی در رساله‌ی کلمه‌التصوف می‌گوید: «در میان ایرانیان باستان گروهی بودند که به سوی حق رهنمایی می‌کردند و به وسیله‌ی او در راه راست هدایت می‌شدند. فرزانگان برجسته‌یی بودند که نمی‌توان آنان را با کسانی که مغ می‌نامیم همسان دانست.[۲۸] حکمت والا، حکمت درخشان آنان، حکمتی که تجربه‌ی عرفانی افلاتون و اسلافش نیز گواه آن هستند بوده است که ما در کتاب خود با عنوان حکمه‌الاشراق دوباره زنده کرده‌ایم و من برای چنین طرحی هیچ پیشرو و پیشگامی نداشته‌ام». نکته‌ی جالب توجه آن است که آغاز متن اصلی عربی این گفتار، «و کان فی الفرس امه یهدون بالحق و به کانوا یعدلون...»، مشابهت کاملی با آیه‌ی ۱۵۹ سوره‌ی اعراف (۷) دارد: «و من قوم موسی امه یهدون بالحق و به یعدلون». در این آیه سخن از گروهی از قوم موسا می‌رود که برای راهنمایی به حق برگزیده شده بودند؛ سهرودی این انتخاب را به ایرانیان منتقل می‌کند و نیت او بس معنی‌دار است.

بنا بر این فلسفه، بر تارک سلسه مراتب وجود، نورالانوار جای دارد که تجرد آن از هرگونه تجردی که قابل تصور باشد فراتر می‌رود. از نورالانوار نور نخستین نشات می‌گیرد که نخستینِ انوار قاهره است و آن همان است که سهرودی آنرا به نام مزدایی آن، بهمن می‌نامد. از روشنایی که پیوند میان نورالانوار و نخستین نور را تشکیل می‌دهند، نوری دیگر نشات می‌گیرد که دومین نور است. این پیوند اصلی و اولیه‌، سرمنشا و نمونه‌‌ی نورهای دیگر است. به‌همین ترتیب، سهرودی از همه‌ی امشاسپندان در اینجا و آنجا نام می‌برد.

آنگونه که سهرودی در حکمه‌الاشراق و نیز الالواح‌العمادیه می‌گوید، نوری که از نورالانوار ساطع می‌شود همان است که ایرانیان باستان، فر (خورنه‌ی اوستایی) می‌گفته‌اند. این تفکر همپای آنچه سرچشمه‌ی تفکر حکمای شرقی است، نوع و مُثل حکیم کامل را در مقام خلیفه‌ی خدا بر روی زمین، امام معصوم، می‌نمایند. سهرودی بیان می‌دارد که از جهان روشنایی برجانهای انسان‌های کامل نوری می‌تابد که جانها از آن روشنایی می‌گیرند. همین نور است که فر نامیده می‌شود و همان است که زرتشت درباره‌ی آن گفته است: «فر، نوری است که از جوهر الهی ساطع می‌شود و به واسطه‌ی آن آفریدگان به‌گونه‌ی سلسله مراتبی نظم یافته‌اند، که بر طبق آن برخی از آفریده‌ها بر دیگران تقدم دارند و در همان احوال، هر آفریده به برکت این نور از دید رفتار و آثار در جایگاهی که ویژه‌ی اوست جای می‌گیرد».[۲۹] آنچنانکه سهرودی می‌گوید، زمین هرگز از یک حکیم یا گروهی از فرزانگان خالی نیست و حکیم مطلق، اولین حکما و خلیفه‌ی خدا و امام است. این برداشت از تصور فر نیز منجر به باور آسمانی بودن امامان شیعه و همچنین تداوم آن به گونه‌ی مهدویت با مایه‌های کهن رهاننده‌ی فرجامین یا سوشیانت شده است.

 

برداشت از این نوشته تنها با ذکر نام نویسنده مجاز است.

 

 


[۱]واژه‌های پارسی قرآن بویژه در توصیف بهشت به چشم می‌خورد مانند اباریق (جمع ابریق)، استبرق و ...

[2]Berkey. The Formation of Islam, p 48

[3]Yarshater. The Persian Presence in the Islamic world, p 39

[4]S. Shaked quoted by Yarshater. Ibid, p 44

[۵]خدایارمحبی، اسلام شناسی، ص ۳۰۵

[۶]نحل (۱۶)، ۵۱

[۷]بقره (۲)، ۲۵۷

[۸]بقره (۲)، ۱۱۵

[۹]همچنین حجر (۱۵)، ۱۷-۱۸؛ صافات (۳۷)، ۷-۱۰؛ جن (۷۲)، ۸-۹؛ مقایسه شود با مینوی خرد، ۴۹.

[۱۰]خدایارمحبی، همان، ص ۳۰۶. درباره‌ی فرجام‌شناسی مانوی بنگرید به الفهرست (چاپ جدید)، ص ۵۹۶ تا ۵۹۸

[۱۱]Asmussen, “Manichaeism”, Historia Religionum, Vol. I, pp. 583-4

[۱۲]احزاب (۳۳)، ۴۰

/ 16 نظر / 151 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mmj

از امام صادق پرسیدند : داستان مانی چه بوده : گفت : وی بر اثر جستجو در ادیان بخشی از دین مجوس را با بخشی از دین مسیح در هم امیخت و به صراطی مستقیم نبوده و بر این عقیده بوده بود که تدبیر جهان به دست دو خدا است نور و ظلمت و سرانجام مسیحیان اورا از خو براندند و مجوس او را پذیرفتند (بحارالنوارجلدو ج۱۰ ص۱۶۴) در مورد این ایه هم ابن اثیر در شان نزول ایت الکرسی اورده :جمعی از صحابه از پیامبر(ص) درخواست نمودند اجازه دهد فرزندان قبیله بنی نظیر را که مغلوب مسلمانان شده بودند بر پذیرش اسلام مجبور سازند این آیات نازل شد و حضرت به استناد این ایه اجازه چنین امری نداد

آریانام

با سلام به mmj. چنانكه خودتان مي‌دانيد كتاب بحارالانوار كه در زمان تشيع صفوي نوشته شده چنان استحكامي ندارد. امام صادق آدم دانشمندي بوده و حرف‌هايي كه زده از روي تواريخ گفته و بعد هم نظر خود را اضافه كرده كه به راه راست نبوده است. بعد اينكه اگر اينجوري كه شما مي‌گوييد بوده امام صادق اشتباه كرده چون مجوس او را نپذيرفتند و خود مجوس وي را دستگير و اعدام نمودند. هرچه هم درباره ي شان نزول لگوييد دليل اين نمي شود كه معناي آيه را كنار بگذاريم. شان نزول شما و حرف من در اين نوشته تناقضي ندارد

كيمياگر پارسي

hallo, my dearest & nearest! i was really pleased by yer comment; since as usual, ya wrote knowledgeably. i’ve actually gotta recite some of yer statements: (1- research in religion should not lead to believe in one sect…). ya must tell me why & how come ya think so? never-ever or barely is it quoted from erudite scholars. do ya really gather, a believer in one sect, can’t manage to do a nice research? this way, in actual fact, u believe believin’ is a drawback or malpractice for any sort of fact-findin’ study. this sometimes could be a pretext or alibi for a few to cast opponents aside; & we’ve seen it a lot: roman catholic inquisition courts, for instance. as a matter of fact, any person is a believer in sommat (something), ain’t it?

كيمياگر پارسي

(2- manichaeism is a dead religion… if you really go deeply in religioous studies…). the same justification, along with a similar tone. mightn’t it be heard so, my dear? there is no need to worry or get scared from me, i’m not frightfully that fastidious or sensitive. i’m just tryin’ to render an exposition or clarification of the situation of rightful dialectic & correspondence. never do i factually presuppose or even have sensed such a thing in yer works & writings; but from time to time ya approach it; & if i’m allowed to speak critically, yer reasons, descriptions or evidences ain’t that justifyin’; ‘course, like all of us, more or less. then; this is not findin’ fault, but a friendly heart-felt suggestion or reminder.

كيمياگر پارسي

(3- religions are attempts by humans to get some facts about the universe and its origin…). i think, this is not the only purport or objective of religions or religious systems. they talk about salvation, moral disciplines, apocalyptic &/or mystical insights, even art & so on & so forth.

كيمياگر پارسي

(4- there are some similarites between it and Islam so that we can deal with Islam as a non-conformist off-shoot of manichaeism in Arabic context…). despite many similarities betwixt muhammadenism (islam) & manichaeanism, numberless or innumerable dissimilarities are there betwixt them. islam isn’t, as far as i’m concerned, a direct or indirect off-shoot of mani’s belief. it’s not getatable to me! if there exists any new researches or documentary material as regards islam’s origin & connexion between them, i ought to cross my fingers & look forward to receivin’ some from u, please. i appreciate all yer kind consideration.

كيمياگر پارسي

دوستان خوبم مانويان هيچگاه به دو خدا باورمند نبوده اند. آنها از كُنج مينوشناسي (متافيزيك)، دو گرا بوده و به دو بن (گوهر) و دو شهريار باور داشته اند، ولي تنها يكي از آنها را خداي ِ سزاوار پرستش، ستايش و يزش دانسته اند و از اين كُنج يكتاپرست (موحد افعالي) بشمار مي آيند. در كتاب «رد بر فاستوس» كه آگوستين قديس آنرا در مجادلاتش برضد اسقف مانوي، فاستوس، نوشته، مي خوانيم كه فاستوس در رد ادعاي آگوستينوس كه او و مانويان را به نيايش دو خدا متهم مي كند، مي گويد: «ما هرگز به هستي دو خدا باورمند نبوده ايم و تنها يك خدا را پرستش كرده ايم. در هيچيك از كتابهايمان به گزارش (تعبير) دو خدا برنخواهيد خورد... ». با اين وجود، مي دانيم كه در ديدگاه برخي عارفان غنوسي و ماندايي (صابيين)، همچون مرقيون، تعبير دوخدا بكار رفته است. درهم آميختن نگاه گنوسي و مانوي، ستم فراوان بر ماني است.

بهرام ساساني

امام صادق یکی از پژوهشگران ادیان باستان بوده؟ یا شاید یکی از مورخین؟ من به کتاب با آثاری از ایشان در این زمینه بر نخوردم. ماجرای اینکه از امام صادق روایت بیاوریم درباره مانی و بحث کنیم، مانند این است که درباره اندازه آب کر که برای وضو لازم است از والتر هینتس یا دکتر ارفعی مثال بیاوریم. هرکسی را بهر کار ساخته اند. امام صادق چه دخلی به ادیان باستان و تاریخ و ایرانشناسی دارد؟ مسخره است...

بامداد

با عرض سلام خدمت ابوالفضل عزیز فکر کنم صاحب فضیلت هم باشی و برازنده این نام هستی این شعرو به شما هدیه می دهم برخيز شتربانا، بربند كجاوه كز چرخ همى گشت عيان رايتِ كاوه‏ در شاخِ شَجَر برخاست آواىِ چكاوه وز طولِ سفر، حسرتِ من گشت علاوه‏ بگذر بشتاب اندر از رودِ سماوه در ديده من بنگر (درياچه ساوه) وز سينه‏ام (آتشكده پارس) نمودار از رودِ سماوه زرهِ نجد و يمامه‏ بشتاب و گذر كن به سوىِ أرضِ تهامه‏ شرح تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق ،متن،ص:151 بردار پس آنگه گهر افشان سرِ خامه اين واقعه را زود نما نقش به نامه‏ در مُلكِ عجم بفرست با پرَّ حمامه تا جمله ز سر گيرند دستار و عمامه‏ جوشند چو بلبل به چمن كبك به كهسار بنويس يكى نامه به شاپورِ (ذو الأكتاف) كز اين عَرَبان دست مَبُر، نايژه مشكاف هشدار كه سلطانِ عرب، داورِ انصاف‏ گسترده به پهناىِ زمين دامنِ ألطاف

رضا

ممنون