آریانام
۳۰۰ تن در ترموپیل و اسکندر: دگردیسی اسطوره‌ها

 

 

نبرد ترموپیل و جنگ میان یونانیان و پارسیان در تمدن غربی حالتی افسانه‌وار دارد؛ با این همه جنبه‌های نامطبوعی بر این داستان وارد است:

 

·        فرانک میلر : ۳۰۰(کتاب کمدی، ۱۹۹۸)

 

·        زاک اسنایدر: ۳۰۰(فیلم، ۲۰۰۶)

 

·        تام هالند: آتش پارسی (کتاب تاریخی، ۲۰۰۵)

 

داستان بسیار معروف است، در سال ۴۸۰ پیش از مسیح، شاهنشاه ایران خشایارشا درصدد تنبیه یونانیان با لشکری که به عمد در شمار آن گزافه‌گویی فراوانی کرده اند، وارد یونان شد.  پس از شکست سیصد اسپارتی و همراهانشان، ایرانیان توانستند به آتن، بزرگترین شهر یونان درآیند، نویسندگان یونانی نوشته‌اند که خشایارشا در آتن به تلافی آتش‌سوزی سارد از سوی یونانیان و آتنیان، بخشی از آنرا ویران ساخت. پس از جنگی دریایی با اینکه ایرانیان برتری دریایی داشتند و با گفنگوهای انجام شده میان رهبر آتن و خشایارشا، شاهنشاه ایران به آسیا بازگشت.

در این میان جنگ ترموپیل تنها برخورد کوچکی بوده است، ولی در درازای گذشت قرن‌ها، این نبرد به افسانه‌ی بنیادین تمدن غربی تبدیل شده است. داستان‌هایی براین جنگ به مانند دروازه‌ی آتشین از ویلیام گولدینگ و دروازه‌های آتش از استیون پرسفیلد نوشته شده است. در سال ۲۰۰۵، تام هالندِ مورخ، این اسطوره را در آتش پارسی خود پذیرفته و کتاب کمدی فرانک میلر که جایزه نیز برده است اکنون به یک فیلم تبدیل شده است. با آنکه آشکارا هرودت که منبع اصلی برای این جنگ است همواره حقایق و نگره‌های خود را در نوشته‌های خود درآمیخته، با آب و تاب فراوان به نقل آن پرداخته‌اند و گزاف نیست که بگوییم ترموپیل به پروپاگاندی سیاسی بدل شده است. جای تاسف است که رمان‌ها، کتاب‌های کمدی و فیلم‌ها چیزی از پژوهش‌های راستین تاریخی را در برندارند، و اینها چیزهایی هستند که تصور عامه‌ی مردم و جامعه‌ی جهانی را از گذشته و تاریخ و فرهنگ پدید می‌آورند.

هرودت در شرح داستان جنگ ترموپیل تصریح می‌کند که وی بیش از یک داستان درباره ی خیانتی که باعث شد تا پارسیان توانستند مواضع یونانیان را محاصره کنند می‌دانسته است (کتاب ۷: ۲۱۳ و ۲۱۴). کمی بعدتر هنگامی که هرودت بیان می‌دارد که یونانیان دریافتند که محاصره می‌شوند، وی می‌گوید که تنها چیزی که از آن پس به درستی می‌داند آن است که سپاه یونانی متلاشی شد (کتاب ۷: ۲۱۹). وی چیزی درباره‌ی وقایع بعدی نمی‌داند، چراکه هیچ یک از اسپارتیانی که در تنگه‌ی ترموپیل مانده بودند، زنده نماندند. از اینرو وی پایان داستان را با نظر خود به پایان می‌رساند (gnomê، کتاب ۷: ۲۲۰). سرآغاز افسانه و نگره‌ی هرودت آن است که لئونیداس می‌دانست که یا باید بمیرد و یا آنکه شهرش ویران می‌شود. نظریه‌ی نوین آن است که یونانیان از تنگه در حال عقب‌نشینی بودند و اسپارتیان پیش از آنکه بتوانند از تنگه به‌در آیند گرفتار شدند. هیگنتِ مورخ، ترموپیل را یک معمای حل‌نشده می‌نامد و این تنها چیزی است که می‌توان درباره‌ی این جنگ گفت.

 

باهمه‌ی این موارد، فرانک میلر نگره‌ی هرودت را بنیادی برای کتاب کمدی کلاسیک خود یعنی ۳۰۰ نهاده است. هرودت در داستان خود قطعه‌ای از ایلیاد هومر آورده است: اسپارتیان برای بدست آوردن جسد لئونیداس جنگیدند. این گفتار بایستی تخیلی باید (چه کسی می‌توانسته اینرا به هرودت بگوید؟) ولی هر یونانی می‌توانسته باور داشته باشد که اسپارتیان به مانند پهلوانان باستانی جنگیده‌اند. میلر اسپارتیان را عریان نموده است، چراکه همه‌ی ما از فیلم‌هایی که دیده‌ایم می‌دانیم که  پهلوانان با بیرون آوردن جامه‌شان بی‌باکتر و شکست‌ناپذیرتر می‌شوند (به مانند رامبو، دای هارد). میلر با برداشت و تفسیری از داستان کار خود را ادامه می‌دهد. اسپارتیان آنگونه که وی می‌گوید خود را برای آزادی یونان فدا کردند. و نه تنها برای آزادی یونان که اسپارتیان "امیدی برای خرد و عدل جهانی" هستند و ایرانیان در "دریایی از حکومت ستمگرانه و مستبد و خرافه‌وار" زندگی می‌کردند. گرچه ترموپیل شکستی برای یونانیان بود، به جهانیان آنچه را که مردان آزاد به آن قادرند نشان داد و الهام‌بخش دیگر یونانیان شد و فرهنگ یونانی و همه‌ی تمدن غربی را زنده نگاه‌داشت!

برداشت میلر از ترموپیل و جنگ‌های یونان و ایران منحصر به فرد نیست. این نگره را می‌توان در آتش پارسی، نوشته‌ی تام هالند مورخ انگلیسی منتشر شده به سال ۲۰۰۶ نیز دید. این کتاب به کلی با کتاب میلر متفاوت است، ولی در یک جنبه به هم شبیه‌اند: داستان هرودت درباره‌ی فداکاری اسطوره‌ی بنیادین تمدن غربی شده است.

آنچه میلر و هالند و دیگر همفکران القا می‌کنند آن است که یونانیان ملت ویژه‌ای بودند که دارای خصوصیاتی به مانند اشتیاق برای آزادی و عقلانیت هستند که دیگر ملل باستان از آن بی‌بهره بوده‌اند. با این همه میلز پا را از این‌ هم فراتر می‌نهد. وی در کتاب کمدی‌اش ایرانیان را زن‌صفت و سست نموده و تقابلی از بی‌خردی و خرافی‌گرایی و عقلانیت ساخته است. در فیلم جاویدانان پارسی که به خوبی در نگاره‌های هخامنشی نموده شده‌اند به مانند هیولاهای فیلم ارباب حلفه‌ها جلوه‌گر شده‌اند و سازندگان فیلم بر آن بوده‌اند تا ایرانیان را عاری از انسانیت بنمایانند. فیلم را هنوز ندیده‌ام!

تحقیر ایرانیان و برتر نمودن خود و ادعای آزادی و آبادی را در فیلم اسکندر که محصول مشترک امریکا و انگلیس بود نیز می‌توان دید. اگر به خوبی آن فیلم مورد نقد قرار می‌گرفت می‌بایست واکنشی به مانند واکنش فیلم ۳۰۰ را که بیشتر از آنرا پدید آورد. چنین فیلم‌هایی در راستای سیاست‌های استعماری و فرهنگی غرب غارتگر هستند. در فیلم اسکندر ایرانیان بی‌رحم معرفی می‌شوند و از زبان ارسطو ایرانیان و نژادهای شرقی به بربریت متهم می‌شوند، اسکندر مدافع آزادی و آبادی است  می‌خواهد آنرا به همه‌ی جهانی که دربند استبداد و ویرانی ایرانیان است هدیه بدهد و می‌دانیم چه خوب هدیه‌ای داد! هدیه‌ای آکنده از جنگ و کشتار و غارت خود و بویژه جانشیانش. وی در فیلم تا سرحد مسیح برای غرب بالا می‌رود و این در حالی است که از جنگ و کشتارهای وی خبری نیست و از ددمنشی‌هایی که خود یونانیان از وی نقل کرده اند یادی نیست واز ویران‌کردن بزرگترین بادبود ملل در پارسه و کشتار دسته جمعی آنان خبری نیست. در مقابل  داریوش سوم سربازانش را مجبور به جنگ کرده و از آنها برده‌وار بهره می‌کشد، ایرانیان به مانند اعراب نموده شده و حتی عربی سخن می‌گویند، مورد دیگر که تحقیر ایرانیان را می‌نمایاند آن است که آنها بهداشت را به خوبی رعایت نمی‌کنند، چنانکه مگسی از روی چهره‌ی یکی از سربازان ایرانی رد می‌شود. ورود اسکندر به بابل را همانند ورود تاریخی کورش بزرگ به بابل با شادی مردم می‌نمایاند و این چنین القا می کند که این مردم از دست ستمگر داریوش رها شده اند و...

 

«این است پارس که اهورامزدا به من داده و زیبا و دارای مردم و اسبان خوبی است، به خواست اهورامزدا و از روی کرده‌های خود، داریوش شاه از کسی باک ندارد... و اهوارمزدا این کشور را از دشمن بد، از کمبود و از دروغ بپاید. دشمنی بدخواه و سال بد و دروغ به این کشور نیاید...»

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - ابوالفضل ایران نژاد