آریانام
کورش برترین فرمانروای ایران

 

کورش با پیروزی بر پادشاهی های لیدی و بابل، بنیاد‌یک جامعه‌ی جهانی برپایه‌ی آرامش را نهاد. کورش آنچنان که در منشور خود می فرماید، برای همگان پیرامونی همراه با صلح و آرامش پدید آورد؛ آنچنانکه گزنفون می نویسد که کورش در برابر کشاورزان آشوری می گوید: « برای شما هیچ چیز تغییر نکرده، تنها دیگر با خود و با هیچکس دیگر جنگ نخواهید کرد.»[۱] کورش با پدید آوردن سازمان کشورداری نوین، برای پدید آوردن جامعه‌ی جهانی کوشید و دراین کار پیروز نیز بود. کورش نه تنها جهانگیری بزرگ که جهاندار و رهبری خردمند و واقع بین بود و برای مردم خود، پدری مهربان و گرانمایه به شمار می‌رفت.[۲] گزنفون از زبان کورش می نویسد که بیشتر مردم تصور می کنند که تفاوت اصلی میان زمامداران و فرمانبرداران این است که زمامداران باید بهتر بخورند و صندوق هایشان پر از زر باشد و بیش از دیگران بخوابند و روی هم رفته کمتر از مرئوسین زحمت بکشند و رنج ببرند و حال آنکه از دید من تفاوت اصلی در اصابت نظر و پیش بینی امور و عشق به کار کردن است.[۳] باری، در جهان، جهانگیران بسیاری بودند ولی هیچ‌یک نتوانستند که کشورهایی که گرفته بودند نگاه دارند. گزنفون در فصل نخست از کتاب هشتم کورشنامه می نویسد: «کوروش بر این باور بود که تا هنگامی که خود نمونه ای از پایداری و نیکی نباشد، متابعان در وظایف خود، آن مراقبت و کوشش را که لازمه‌ی حسن اداره‌ی امور است به کار نخواهند برد.‌یگانه راه تشویق زیردستان به نیکی آن است که روش سلوک آنکس که در راس دیگران است نمونه ای از نیکی و زیبایی باشد.‌یک شهریار نیک سیرت و دادگر، قانون متحرک و سرمشق کاملی است که خوب و بد همه چیز را می بنید و نیک را پاداش و بد را کیفر می دهد.» او سطوت و رعب خویش را در تمام روی زمین انتشار داد، به گونه ای که همه را مات و مبهوت ساخت. حتی‌یک نفر جرات نداشت که از حکم او سرپیچی کند، و نیز توانست دلهای مردمان را به گونه ای با خود کند که همه می خواستند مگر اراده‌ی او، کسی بر آنها فرمان نراند.

 


 

کورش، بزرگترین شاهنشاه ایران و‌یکی از فرزندان نیک بشریت بود. وی در پیروزی هایش با مردم شکست خورده با بزرگواری رفتار می کرد.‌یک ویژگی فرمانروایی کورش، اشتیاق به فراگرفتن خویها و سنت های مردمان شاهنشاهی و سپاسداری دین و آیین های ایشان و گرایش به آفریدن‌یک شاهنشاهی آمیخته و بی تعصب بود. کورش که آزاداندیش بود، مردم کشورهای گوناگونش را در پرستش خدای خود آزاد گذارد و از اینرو دل های مردم را بدست آورد. جهان تا آن هنگام چنان فرمانروای مهربانی به خود ندیده بود. در هر سرزمین، آداب و رسوم مردم ارجمند داشته، ساختارهای اجتماعی وسیاسی کشورها را دست نخورده باقی گذاشت. کورش نفوذی بزرگ در ایرانیان به جای گذاشته بود، تنها نه از آنرو که شاهنشاهی پهناوری را بنیاد نهاده بود. بسیاری شهرها  و رودها را به نام او نامگذاری کردند که شاید برخی از آنها را خود مردم بی دخالت دولت و رسمیت دادن به آن انجام دادند.[۴] خود پارسیان وی را پدر می نامیدند،[۵] حتی نویسندگان‌یونانی نام وی را به بزرگی‌یاد کرده اند و سرورش می نامند؛  افلاطون[۶] وی را جهانگیری بزرگ و فرمانروایی خردمند نوشته است و گزنفون وی را فرمانروایی آرمانی نموده است. هنگامی که رفتار کورش را رودروی رفتار فرمانروایان  ستمگر سامی نژاد می نهیم، از آزاداندیشی و بزرگواری ایرانیان دلشاد می گردیم و ایرانیان را به درستی آموزگار انسان ها بر می شمریم.

 

سخنان کورش در بستر مرگ

 

گزنفون در کورشنامه‌ی خود، مرگ وی را در رامش و در پاسارگاد می نویسد[۷] که به باور بیشتر گاهشناسان، از روی احترامی بوده است که وی نسبت به کورش بزرگ داشته است؛ این داستان شبیه داستان مرگ کیخسرو  است.[۸]  گزنفون در فصل هفتم از کتاب هشتم کوروشنامه، سخنانی از کوروش در بستر مرگ را خطاب به فرزندان و دوستان و بزرگان قوم نقل می کند؛  بخشی از این گفتار کورش را سیسرون، سخنران نامی رومی نیز آورده است:

 

«فرزندان و دوستان من، بدانید که عمر من به پایان رسیده و دیگر مدت مدیدی در میان شما نخواهم بود. در زندگی خوشبخت بودم؛ در کودکی از همه‌ی مزایایی که کودکان نیک بدان آراسته اند، برخوردار بودم و چون به جوانی رسیدم، مزایای جوانی را بدست آوردم و در اوان پیری ام نیز از هیچ موهبتی محروم نماندم. هر آرزویی که داشتم برآورده شد و دست به هر کاری زدم، پیروز شدم. دوستان و‌یارانم از حسن تدبیر من برخوردار شدند و دشمنانم همگی فرمانم  را گردن نهادند. پیش از من، میهنم سرزمین کوچک و گمنامی در آسیا بود و اکنون در دم مرگ، آنرا بزرگترین و نیرومندترین و شریفترین کشور بدست شما می سپارم. به‌یاد ندارم در هیچ نبردی برای عزت و افتخار پارس، مغلوب شده باشم. همه‌ی آرزوهایم برآورده شد و سیر زمان، پیوسته به کام من بود؛ ولی از آنرو که  پیوسته از شکست در هراس بودم، خود را از خودپسندی بر حذر می داشتم و حتی در پیروزی های بزرگ خود، پا از جاده‌ی اعتدال بیرون ننهادم و بیش از اندازه شادمان نگشتم. اکنون که واپسین روزهای زندگی ام فرارسیده، خود را بسی خوشبخت می بینم که فرزندانی که خدا به من مرحمت نموده، همه سالم و در عین نشاط و عقل اند و میهنم از همه جهت توانگر و پرشکوه و‌یارانم شادمان و محتشمند. آیا با این همه کامیابی نمی توانم بدین امید چشم برهم گذارم که‌یادگار جاودانی از خود به جا گذارده ام و آیندگان، مرا مردی خوشبخت و کامیاب خواهند شمرد؟

 

ای پسران عزیزم، شما را سوگند می دهم و میهن عزیزم را به شما می سپارم و از شما می خواهم که اگر خواهان خشنودی من هستید، دست دوستی و‌یگانگی به‌یکدیگر بدهید و‌یار و‌یاور هم باشید. امیدوارم این خواسته‌ی مرا به کار گیرید و پس از اینکه از این زندگانی رخت بربستم، مرا پیوسته ناظر کارهای خود بدانید و در جلب رضایتم کوشا باشید...‌یاران من، اگر کردارتان پاک و برابر با حق و دادگری باشد، نیروی شما رونق خواهد‌یافت؛ ولی اگر ستم روا دارید و در اجرای داد تسامح ورزید، دیری نمی کشد که ارزش شما در نظر دیگران از میان خواهد رفت و خوار و زبون خواهید شد. بدانید که اگر شما نسبت به آنکس که باید او را از همه بیشتر در دل خود محبوب و عزیز بشمارید، ستم روا دارید؛ کسی حاضر نیست از صمیم قلب به شما پناه بیاورد و در هنگام نیاز شما را‌یاری کند.

 

 اگر به وصایایم عمل کنید، می توانید در کمال نیکبختی با‌یکدیگر وظایف خطیر خود را انجام دهید. از سرگذشت های پیشینیان خود پند گیرید. در این آیینه‌ی گذشتگان، چه بسا پدرانی که مهر فرزندان را در دل خویش پروده اند و چه بسا فرزندان که پدران خود را پیوسته گرامی داشته اند و چه بسیار برادران که از راه اتفاق و‌یگانگی، خدمت های بزرگ انجام داده و خوشبخت شده اند. همچنین در این آیینه خواهید دید که افراد از راه نفاق و دشمنی به خواری فروافتاده اند و چه بسا فرمانروایی ها و خاندانها که به علت ستم‌یا از روی کینه توزی و دشمنی نابود شده اند. همیشه سرمشق خود را از میان مردانی برگزینید که با دادگری و‌یگانگی، پیروز و رستگار شده اند و از امثال آنان پیروی کنید و بکوشید تا نام نیک از خود بیادگار گذارید.

 

دیگر بس است، گفتارم به دارازا کشید. فرزندان من، هنگامی که مردم، تنم را در زر و سیم و مانند آن نپوشانید. زودتر آنرا در آغوش خاک بسپارید. چه سعادتی از این بالاتر که تن آدمی در دل خاکی که منشا این همه ثروت های زیبا و چیزهای نیک و دلپسند است، سپرده شود. من زندگی خویش را در‌یاری به مردم بسر بردم. نیکی بدیگران در من خوشدلی و آسایشی فراهم می ساخت که از همه‌ی شادیهای جهان برتر است. حس می کنم که روانم رفته رفته از تنم دور می شود. همه‌ی جانداران به این سرنوشت می رسند و پس از فراغ روح، خاک می شوند.

 

اگر از میان شما کسی بخواهد دستم را لمس کند‌یا فروغ چشمم را ببنید، نزدیک شود؛ ولی چون روان، از تنم برفت، راضی نیستم دیگر کسی به آن چشم بدوزد. حتی به شما فرزندانم اجازه نمی دهم تن بی روانم را نظاره کنید. همه‌ی پارسیان را بر سر مزار من بخوانید، چه در آن حال در مامنی آسوده بسر خواهم برد. هرکس بنا بر آیین کهن بر خاک من حاضر شود، از او پذیرایی کنید. می خواهم همه بدانند که من به سعادت بزرگی نایل شده ام. بازهم می خواهم واپسین سخنم را بار دیگر بگویم که بهترین ضربتی که به دشمنانتان وارد خواهید ساخت، این است که با دوستان خود به مدارا و رافت رفتار کنید.»[۹]

 

پس از پایان‌یافتن سخنانش، دست حضار را‌یک‌یک فشرد. آنگاه روی خود را پوشاند و جان به جان آفرین تسلیم نمود. روانش شاد باد!

 

هرودت در وصف او می گوید: «کورش پادشاهی بود ساده، جفاکش، بسیار بلند همت، دلیر و در فن جنگ ماهر که کشور کوچک پارس را قلمروی بزرگی داد. مهربان بود و با مردم رفتاری مشفقانه و پدرانه می نمود. بخشنده، خوش مزاج و مودب بود و از حال مردم آگاه بود.» وی می افزاید که تاکنون هیچ پارسی، خود را شایسته‌ی قیاس با کورش نیافته است.[۱۰] گزنفون نیز او را چنین می شناساند: کورش، زیبا، خوش اندام، جوینده‌ی دانش، بلند همت، با محبت و مهربان بود. شداید و رنجها را متحمل می شد و حاضر بود با مشکلات مقابله کند… کورش دوست عالم انسانیت و طالب حکمت، با اراده  و راست و درست بود.


[۱] کورشنامه، ۴، ۵، ۱۰

[۲] گزنفون، کوروشنامه،۱، ۱

[۳] کوروشنامه، 1، ۶، ۱

[۴] فرای، میراث باستانی ایران، ص ۱۴۲

[۵] هرودت، کتاب ۳، بند ۸۹

[۶] افلاطون(Plato)، کتاب قوانین

[۷] همان، کتاب۸، فصل ۷

[۸] پیرنیا، ص ۴۶۹

[۹] این سخنان با تلخیص آورده شده، برای آگاهی از گفتار کامل، به خود کوروشنامه مراجعه کنید.

[۱۰] کتاب۳، ۱۶۰

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ - ابوالفضل ایران نژاد