آریانام
يهود و مسيح ۱

يهوديت به معناي يک دين جهاني نيست و روشي قومي است به مانند دين ودايي هند، آنچه باعث مشهور شدن يهوديت و رهبران و بزرگان و انديشمندان و قانونگذاران قوم بني اسرائيل شد، فراگير شدن مسحيت بود، مسيح که خود از يهود بود، نوشته هاي پيشين قوم خود را تصديق نمود، از اينرو نوشته هاي قومي يهود جزو ميراث ديني مسيحيت و سپس اسلام شد.

داستان هايي که به عنوان داستان هاي ديني در ميان مسيحيان و مسلمانان رايج است، بيشتر نشئت گرفته از داستان ها و افسانه هايي است که بني اسرائيل براي خود داشته است.

همانگونه که هر مردمي در جهان باستان داستان هايي درباره ي سرآغاز خود داشته اند، يهوديان نيز درباره ي آفرينش از آدم و حوا سخن گفته اند. بايد متوجه بود که داستان آدم و حوا پيش از آنکه ميان يهود رايج شود ميان سومريان و اکديان شهرت داشته و از آنجا به آشوريان و کلدانيان و در نتيجه به يهود رسيده است، در کتيبه ي سنگي مکشوفه که اکنون در موزه ي بريتانياست، درخت معرفت در ميانه و آدم و حوا در دوسوي آن جاي دارند و مار در پشت حوا ايستاده است.[۱] پس از آن از داستان نوح سخن مي رود که آن نيز برداشتي است از داستان هاي رايج در ميان رودان.

زندگي يهود با ابراهيم آغاز مي شود که از بابل به فلسطين کوچ نمود و چندي نيز به مصر رفت و سپس به فلسطين برگشت. يکي از رسومي که ابراهيم در مصر آموخت مختون نمودن بود و اين امر در تاريخ زندگي يهود به مثابه امر مهمي درآمد، تا آنجا که وعده داده شدن فلسطين به ابراهيم و انبوه شدن فرزندانش در آن ديار بسته به تعهد وي در مختون نمودن فرزندانش بوده است و گويا خود وي در ۹۹ سالگي ختنه شده است!

باري پس از او اسحاق مي آيد و سپس يعقوب که بعد ملقب به اسرائيل شد جانشنين وي گشت. يعقوب با دو دختر دايي و دو کنيز آنها ازدواج مي کند که از آنها داراي ۱۲ پسر مي شود که نياکان بني اسرائيل را شکل مي دهند، پس از آن با داستان يوسف، اين قوم به علت قحطي به مصر مي رود و چندي به بردگي مصريان مي افتد و سپس موسي در ميان آنها ظهور مي کند.

درباره ي موسي و زايش افسانه اي وي چيزهايي در پيمان کهن هست که مگر آنها مدرکي ديگر در دست نيست. اين نوشته ها مگر  افسانه هايي چند، چيزي در برندارند که همانندهايش در ميانرودان و مصر وجود داشته است و به احتمالي نويسندگان تورات به آن افسانه ها نظر داشته اند، نزديکترين اين داستان ها به داستان  موسي، داستاني سومري منسوب به سارگون پادشاه آن ديار است که در الواحي به قدمت ۳۰۰۰ پيش از ميلاد، سرگذشتش از زبان خودش نقل شده است.

باري موسي چنان در اسرار کهانت پيشرفت که از کاهنان برجسته به شمار مي رفت، ولي روزي اتقاقي رخ نمود که مسير زندگي وي را دگرگون ساخت و آن دفاع از برده اي عبري در برابر مرد مصري بود، وي پس از آن از مصر گريخت و به مدين درآمد و با دختر کاهني به نام يترو يا همان شعيب ازدواج کرد. سرانجام پس از چهل سالگي وي به همراهي برادرش هارون  برآن  شد تا بني اسرائيل را از ستم مصريان برهاند.

جالب است بدانيم که با آنکه مصر تاريخي مدون دارد، درباره ي موسي، اقامت و خروج بني اسرائيل از مصر، هيچ مدرک مصري وجود ندارد. البته درينباره نبايد متعجب بود، چه داستان موسي شکستي بود براي مصر و فرعونش. با اين همه جاي شگفتي است که برخلاف معمول، خود تورات از فرعون نامي نمي آورد، برخي پنداشته اند که داستان موسي و خروج از مصر در زمان رامسس دوم و پسرش مرنه پتاه رخ داده است. در نوشته هايي از دوران اين فرعون ها از يهوديان ياد رفته است. کتيبه اي به اين مضمون از مرنه پتاه وجود دارد: کنعان تاراج شد و شر وعذاب بر آن فرو ريخت، اسرائيل غمگين و آواره  ديگر تخمه اي برجاي باقي نگذارد و اينک فلسطين بيوه زني است  براي مصر. آرامش برهمه جا سايه گسترد و همه زير لواي مصر در آمدند و آشوبگران بر قيد و بند مرنه پتاه گرفتار شدند.[۲] البته اين نوشته به هيچرو گوياي رخدادهاي گفته شده در تورات نمي شود و تنها بازگويي نبردي ميان مصر و فلسطين است که بار ديگر اسرائيل شکست خورده است.

از مانه تن گاهنويس مصري سده ي سوم پيش از ميلاد خبر داريم که علت خروج يهود از مصر را آن مي داند که ميانشان بيماري طاعون شايع شد و مصريان مي خواستند با اخراج آنها در امان بمانند. بر پايه ي همين نوشته، موسي کاهني مصري بوده که ميان بني اسرائيل قوانين بهداشت و نظافت را به آنان آموخت.

باري هرچه باشد موسي قوم خود را از مصر به درآورد، در آداک مانند (شبه جزيره) سينا موسي براي چهل روز به کوه طور رفت و به هنگام برگشت، ده فرمان از سوي يهوه براي بني اسرائيل آورد: (۱) من هستم يهوه خداي تو که تو را از مصر بيرون آوردم و از بردگي رهانيدم، (۲) من هستم خداي تو و تو را خداياني ديگر مگر من نيست، صورتي تراشيده و هيچگونه تنديسي از آنچه در آسمان و زمين و زير زمين است، براي خود مساز، آنها را سجده مکن و به پرستش آنها مپرداز، (۳)نام خداي خود، يهوه را به باطل بر زبان جاري مساز، چون يهوه کسي را که او را به باطل نام برد، گناهکار خواهد شمرد، (۴) روز سبت را نگاه دار و تقديس نما؛ شش روز هفته را مشغول باش و هرکاري را که داري انجام ده، اما برحذر باش که روز هفتمين، سبت يهوه، خداي توست، (۵) پدر و مادر خود را ارجمند دار، (۶) قتل مکن، (۷) زنا مکن، (۸) به دزدي دست ميالاي، (۹) بر همسايه ات شهادت دروغ مده، (۱۰) به خانه ي همسايه ي خود و به زن و برده و کنيز و گاو و خر و هر چيز ديگرش طمع مورز.

عبرانيان مدت ۴۰ سال در بيابان سرگردان بودند تا آنکه شمارشان بسيار شد و به رهبري يوشع جانشنين موسي به فلسطين حمله بردند تا آنجا را به تصرف درآورند، اين حمله بسيار سخت و خونين بود، چنانکه در يک روز به رهبري يوشع ۱۲۰۰۰ مرد را کشتند.[۳]

پس از آنکه رفته رفته در فلسطين جا گير شدند، کساني ميان آنها پيداشدند که سمت رهبري و داوري آنها را برعهده گرفتند، سرانجام به خاطر جنگ و نبرد، سموئل (اشموئيل) که يکي از داوران و يا يکي از پيغمبران بود، براي بني اسرائيل شائول (در قرآن طالوت) را به پادشاهي برگزيد، پس از آن روزگار طلايي يهود يعني زمان داوود و سلميان مي آيد. ولي پس از سليمان وحدت يهود از ميان رفته و هرج و مرج پديد آمد و ديانت که موجب يگانگي بود از ميان رفت و بت پرستي رواج يافت، و سپس با چيرگي بابليان، بني اسرائيل به خاک سياه نشستند.[۴] در چنين زماني بود که انديشمندان بني اسرائيل يا انبياي يهود پديد آمدند که از ميان آنها اشعيا يکي از بزرگترين آنهاست.

از اين هنگام است که انديشه ي ديني در ميان يهود پاگرفت و معنا يافت. ظهور شاهنشاهي ايران با سازمان کشوري و لشکري بسيار همبسته و نيرومندش، ايده و تداعي بود براي اشعيا در يکتاپرستي پرداخته اش که در کار تفکر درباره ي خداي واحد جهاني بود، او بود که يهوه را به عنوان پروردگار جهان شناسانيد (هرچند که هنوز يهوه را خداي اسرائيل مي خواند) و باور به رستاخيز را به دين يهود وارد ساخت و از آن هنگام اين دين رو به جلو رفت تا آنکه با ظهور مسيحيت آييني جهاني بروز داد.

درباره ي زندگي مسيح هيچگونه گزارش مستدلي وجود ندارد و برخي انگاشته اند که يهوديان که در آن هنگام بيش از پيش در فشار و ستم، انتظار موعودي را مي کشيدند که آنها را رهايي بخشيده و سلطنت اسرائيل را مستقر نمايد، توهمات خود را واقعيت بخشيده و شخصيتي ايجاد نموده و برايش افسانه هايي ساختند، ولي شايد شخصيتي ناشناخته به نام عيساي ناصري نيز وجود داشته که چون شهرتي بدست آورد، موعود بني اسرائيل خوانده شد. شريعتي نيز مي گويد: «حالت سده ي نخست ميلادي در ميان يهود، انتظار شديد بود که زاييده ي وضع اجتماعي  و نيز ذلت و اسارتي است که اقليت يهود به آن گرفتارند. در اين حالت، آن شدت نياز ذهني، تبديل به يک عينيت کاذب مي شود. بعد مسيح که به معناي نجات بخش، صفتي است که يک سده پيش از تولدش در کتابها گفته مي شود، شخصيت و عينيت مي يابد و نامش هم عيسي است. مسيح در ابتدا يک ايده، يک شخصيت و يک انتظار شديد روحي بوده است. مسئله اي که در اينجا وجود دارد، تبديل ايده است به شخص و يا به اصطلاح، "شخصيت يافتن معني ذهني" » [۵]  افسانه هايي به مانند داستان مسيح در ميان ملل مختلف کم نيست، افسانه هاي کريشنا يا ميترا به آن شباهت بسيار دارد.[۶]



[۱] راوندي، تاريخ اجتماعي ايران، ص ۷۸

[۲] رضي، هاشم. اديان بزرگ جهان، ص ۲۳۰

[۳] يوشع، باب۸، ۲۴ تا ۲۶

[۴] در سال ۵۸۷ پيش از ميلاد نبوکدنصر يا بخت النصر با تصرف اورشليم و ويراني پرستشگاه سليمان يهود را به بابل کوچ دسته جمعي داد که تا آمدن کورش بزرگ به بابل در ۵۳۹ به گونه  ي برده وار زندگي مي کردند.

[۵] شريعتي، علي. تاريخ تمدن، ج1، (مجموعه آثار ۱۱)، ص ۱۱۰

[۶] اديان بزرگ جهان، ص ۴۶۴؛ لازم به ذکر است که در اينجا منظورنقد تاريخي است، در غير اين صورت، بنا به گفته ي قرآن کريم از وجود تاريخي مسيح آگاهيم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۱٥ - ابوالفضل ایران نژاد