آریانام
زردشتيان پس از اسلام/ جنگ کرمان، آغا محمد خان قاجار و لطفعلي خان زند

زردشتی ها پس از اسلام

گفتار زير بخشي تلخيص شده از از مقاله اي به نام «ديانت زرتشتي در دوران متاخر» به قلم دکتر مري بويس است که يکي از سه مقاله ي کتاب «ديانت زرتشتي» از پروفسور کاي بار، آسموسن و دکتر مري بويس، برگردان فريدون وهمن (انتشارات بنياد فرهنگ ايران، تهران، ۱۳۴۸) است؛ اين نوشتار را از آنرو آوردم که چنانکه در گذشته گفته بودم تا اواخر سده ي پيشين هجري خورشيدي، نياکان بنده از مزديسنان کرمان بودند.

در سده ي هفتم ميلادي، ايران مغلوب اعراب شد و اسلام جاي ديانت زرتشتي را گرفت. تبليغ اسلام، آزار و زجر زرتشتيان و محروميت هاي اجتماعي و سياسي موجب گرديد که در قرون بعد، به تدريج همگي زرتشتيان اسلام پذيرند و از آنها تنها گروهي کوچک به ديانت خود مستمسک ماندند. اين گروه به بهاي ترک ثروت و امنيت و رفاه نيوي، ديانت خود را حفظ نمودند و آنرا آنچنان با وفاداي و ثبات حراست کردند که تفاوتي ميان اصول ديانت زرتشتي و رسوم و آداب آن در زمان ساسانيان با باورها و مراسم کنوني آن ديده نمي شود. دو گروه از دوران قديم باقي مانده اند، يکي فرزندان آن گروهي که در سرزمين مادري خود، ايران به زندگاني ادامه دادند و ديگر بازماندگان آن دسته اي که براي نجات و حفظ ديانت خود به هندوستان کوچ نمودند.

در سرزمين پارس که جايگاه شاهنشاهان ايران بود، تا سده ي دهم ميلادي گروه بسياري به دين زرتشتي باقي ماندند و در سده ي نهم ميلادي در ميان آنان فعاليت هاي قابل توجهي به مانند نگارش و گردآوري کتب و رسائل مختلف زرتشتي انجام گرفت. در شمال ايران، بويژه در خراسان تا سده ي پانزدهم ميلادي که تيمور به ايران حمله نمود زردشتيان زندگي مي کرده اند، اما از قرن شانزدهم به بعد زردشتيان ايران تنها در دو شهر تجمع و زندگي نمودند، يکي يزد و ديگري کرمان. اين هردو شهر در مرکز ايران و دور از پايتخت ها و در حاشيه ي کوير واقع است  و طبيعت آنها را مردماني سخت و مصمم بار مي آورد. درين دو شهر زردشتيان که اقليتي کوچک را تشکيل مي دادند در کمال ناپايداي و فقر و عدم اطمينان از زندگي و آينده ي خود زندگاني مي کردند، اما در همين شرايط موفق به پاسداري و رعايت آداب و سنن مذهبي خويش گرديدند.

مسلمين، زردشتيان را از آموختن صنايع و حرف گوناگون بازداشته تا با آنان آميزش نداشته باشند. لذا شغل زردشتيان عبارت از کشاورزي و دام داري و بافندگي بود. موبدان نيز گاهي مجبور بودند براي گذراندن زندگي به کشاورزي بپردازند. موبدان به آموختن دانش پرداختند و زبان پهلوي را هنوز مي دانستند و عربي را نيز به حد کافي مي دانستند. اقليت زردشتي ميان خود به لهجه ي ويژه اي از زبان پارسي پرداختند که براي همشهري هاي مسلمان آنها قابل فهم نبود.

در آغاز سده ي شانزدهم، شاه عباس بزرگ گروهي از زردشتيان را در اطراف اصفهان سکني داد. بعدها آن مردم، طعمه ي تعصبات مذهبي جانشينان شاه عباس شدند، برخي از دم تيغ گذشتند و برخي ديگر به يزد گريختند.

زردشتيان کرمان دوبار در سده ي هجدهم مورد آزار قرار گرفتند. يک بار شهر به دست افغان ها افتاد  و گروه بسياري از آنان کشته شدند، دوم بار آغامحمد خان قاجار آنجا را فتح کرد و با کشتار انتقام آميز خود بسياري از جمله گروهي از زردشتيان را از دم تيغ گذراند و محله ي زردشتيان را که در بيرون از ديوار شهر کرمان بود، منهدم ساخت. (بايد يادآور شد که گناه مردم کرمان آن بود که به لطفعلي خان دلير پناه داده بودند، پايين بيايد)

تا اواخر قرن نوزدهم افزون بر همه ي محروميت ها، جامعه ي زردشتي هرساله مقاديري نيز به عنوان جزيه مي پرداخت و اين پول اغلب با فشار و خشونت وصول مي شد.

در سال ۱۸۸۲ ميلادی، پادشاه وقت، فرماني که زردشتيان و مسلمانان را در برابر قانون برابر مي نمود صادر کرد، که از آن بهره ي بسيار بردند. زردشتيان به تجارت، بانکداري و ديگر مشاغل پرداختند و شهرت آنان در صداقت و امانت موفقيت هايي براي ايشان فراهم آورد. پس از آن رفته رفته با تجدد پديد آمده در ايران، آزادي و امنيت مذهبي فزوني گرفت، به گونه اي که ديگر زردشتيان به عنوان بخش محترمي از جامعه به شمار مي آمدند.

جنگ کرمان، آغا محمد خان قاجار و لطفعلي خان زند

 چون سخن از جنگ آغا محمد خان قاجار در کرمان شد، خوب است که درباره ي آغامحمدخان، لفعلي خان زند و جنگ کرمان هم سخني گفته آيد، نوشته ي زير برداشتي است از خواجه تاجدار، نوشته ي ژان گوره و برگردان ذبيح الله منصوري (انتشارت امير کبير، ۱۳۶۱).

آغامحمد خان قاجار که به صورت اجباري نزد کريم خان زند مي زيست، بي درنگ پس از مرگ وي گريخت و با سرعتي شگفت خود را از شيراز به تهران رساند و با پشتيباني طايفه ي خود در گيرودار پس از مرگ کريم خان در استرآباد و مازندران و تهران پايگاه بدست آورد و در حيني که امراي زند به جان يکديگر افتاده بودند، آغامحمدخان به قدرت خود مي افزود. سرانجام پس از مدتي خونريزي و بي رحمي در خاندان زند، لطفعلي خان زند (که به تنهايي از همه ي اين خونريزي ها مبرا بود) که جوان زيبا و دلير و روشن انديشي بود بر سر کار آمد.

اگر او مي توانست حکومتي در ايران پديد آورد، تاريخ ايران ديگرگونه مي شد، از کارهاي عمراني وي بر مي آمد که وي استعداد فرمانروايي دارد؛ وي در صدد بهبود و به سامان کردن راه ها، ارايه ي شيوه هاي بهتر کشاورزي و آبياري و کمک به اقتصاد مردم بود، همچنين بر آن بود تا سازماني به مانند بيمه ي اجتماعي پديد آورد. همچنين وي در فکر تنظيم امور دريايي خليج پارس بود و اگر باقي مي ماند، دولت انگلستان نمي توانست پايه ي دريايي در آنجا بدست آورد.

باري در جنگي که ميان لطفعلي خان و باباخان (فتحعلي شاه آينده) در منطقه ي سميرم رخ داد، با نيرنگ و خيانت، ارتش لطفعلي خان پراکنده گشت و پس از آن، وي را به شيراز راه ندادند. پس از مدتي دربدري و بدبياري ديگر در جنگي در نزديکي نيريز، سرانجام چون مردم کرمان که بر حاکم خود شوريده بودند خواهان لطفعلي خان بودند، وي بدانجاي رو نهاد. اما آغامحمدخان با لشکري نيرومند کرمان را محاصره کرد و در محاصره لجاجت نمود و براي آنکه بتواند زمستان هم به محاصره ادامه دهد با بيگاري کشيدن از مردم اطراف، شهرکي در اطراف کرمان براي سربازانش پديد آورد و سرانجام آنرا گشود. با اين همه خان جوان و دلير زند با فداکاري گارد خويش توانست که از کرمان بيرون رفته، دور شود، ولي از بخت بد او و شايد از بخت بد ايران، وي را در بم دستگير کردند و به آغامحمدخان تحويل دادند.

با خارج شدن لطف علي خان از کرمان، جنگ پايان يافت و کشتار و چپاول آغاز شد. جان و مال مردم کرمان هدر شده بود و هر سرباز هر کس را که مي خواست مي کشت و به هر زن که مورد توجهش قرار مي گرفت دست دارازي مي کرد و هر چه مي خواست تصاحب مي کرد. آغامحمدخان پيش از حمله ي قطعي به کرمان، چندجا در شهر را بست نهاد، ولي نه از آنرو که دلش بر مردم مي سوخت، که از آنرو که مردم کمتري پايداري نمايند. در برخي خانه ها سکنه تصميم به پايداري گرفتند که در برخي از آن خانه ها ديده شد که زن ها را کشته اند و شوهران و برادران، از بيم آنکه زنها و خواهرانشان بدست سربازان خواجه ي قاجار بيفتند آنها را کشته بودند. سربازان هنگامي که وارد خانه اي مي شدند که پايداري کرده بود، همه را مي کشتند. هولناکتر از کشتن سکنه ي خانه ها، شکنجه ي برخي از آنها بود که مشخص بود توانگرند تا آنها را وادارند که مدفن زر و سيم خود را نشان دهند.

با آنکه آغامحمد خان دو يا سه جا در شهر را بست ناميده بود، مرداني را که به همان نقاط نيز رفته بودند کور کرد، ولي زنها را کور نکردند، چه مي خواستند از آنها متمتع گردند. کور کردن همه ي مرداني که زنده مانده بودند، شکلي فجيع و لرزه آور داشت که با عرض پوزش، آنرا براي نشان دادن قساوت و درندگي، برايتان نقل مي کنم: به طور عادي محکوم را برچشمانش ميل مي کشيدند تا نابينا گردد، ولي در کرمان به دستور آغامحمد خان، جلادان، تخم چشمان را بيرون مي آوردند. جلادان بر خلاف تصور ما، تخم چشم را با خنجر بيرون نمي آوردند که از انگشتان استفاده مي نمودند، بدينگونه که با انگشتان خود زير پلک تحتاني محکوم را به گونه اي فشار مي دادند که تخم چشم از کاسه بيرون مي آمد و سپس الياف متصل به آنرا مي بريدند. اين جلادي و ستمگري وحشيانه مقابل چشم زن و فرزندان آنها انجام مي گرفت. برخي بر اثر خونريزي مردند، ويژه آنکه گرسنگي حاصل از محاصره نيز آنها را ناتوان ساخته بود؛ چشمان برخي ديگر نيز عفونت کرد و بر اثر آن مردند. در ايران چنين جنايتي را نمي توان پيش از آن پيدا کرد، اين مجازات فجيع بيشتر در کشورهاي خان نشين ترکستان و فرارود (ماواء النهر) رواج داشته و در ميان آنها گاه از نابينا نمودن زنها هم صرف نظر نمي کرده اند.

آغامحمد خان  چهره اي داشت که مي نمود، دارنده ي آن، خود را در زندگي محروم مي بيند و در زندگي اش چيز اميدوار کننده اي وجود ندارد و جهان را براي خود تاريک مي بيند و طوري عقده ي محروميت وي را رنج مي دهد که از هر فرصت براي گرفتن انتقام استفاده مي نمايد. همچنين دوچشم خواجه قاجار زير ابروهاي گره خورده حالي غمگين و بي عاطفه داشت و هرکس که آن دو چشم را مي ديد، در مي يافت که نبايد از دارنده ي آن، انتظار کوچکترين ترحمي داشته باشد. باري، چون آغامحمد خان از خواجگي خود رنج مي برد و هم لطفعلي خان بسيار زيبا بود، عقده ي هميشگي خواجه ي قاجار بر اثر مشاهده ي جواني و زيبايي لطف علي خان منفجر شد و دستوري ننگين درباره ي او داد که با آن رذالت نفس خويش را آشکار نمود. با اين همه خان جوان زند در برابر آغامحمد خان سر تسليم فرود نياورد و او را اخته ي فرومايه خواند. از اينرو آغامحمد خان، جلاد را خواست و گفت که دو تخم چشم لطفعلي خان را بيرون آورد، حتي برخي نوشته اند که خود آغامحمدخان چنين کرد. وي را پس از آنکه به تهران بردند، به طرزي فجيع کشتند. 

پس از آن، آغامحمد خان وحشيگري اش را در تفليس به همگان نماياند و پس از جنگ سختي که بيشتر مدافعان گرجستان در آن کشته شدند، به شهر در آمد و با آنکه شهر اعلام تسليم داده بود و  ۷۰ تن از بزرگان شهر به پيشوازش رفته بودند، فرمان قتل وتاراج داد و حمام خون به راه انداخت و فرمان داد سرهاي ۷۰ تني که به استقبالش آمده بودند از بدن جدا کنند و هرکس که به چنگ سربازان رسيد را بکشند و به هيچ کس ترحم نکردند، حتي به روحانيان مسلمان شهر. همه ي مردان مگر جواناني را که به اسارت مي بردند کشتند و ۱۵۰۰۰ دختر و پسر جوان  زيبا را به اسارت بردند و در جاهاي مختلف فروختند.

 آغامحمدخان قاجار

 

لطفعلی خان زند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۸/۱ - ابوالفضل ایران نژاد