آریانام
آریابرزن و الکسندر در قلب ایران

اسکندر پس از گرفتن شوش، در صدد برآمد تا پیش از آغاز زمستان، خود را به پارس، پایتخت افسانه ای شاهنشاهی پارسی ایران برساند. پارس قلب ایران و جایگاه دلیرترین ایرانیان بود که همگی آنان تیرانداز  بودند و مردمان آن برتر از شهربانی های دیگر بودند. پارس و برترین شهرهای آن، پارسه و پاسارگاد حتی در زمان اسکندر همچنان مرکز و بستر آرمانی قدرت شاه بزرگ بود و این جایگاه را هرگز از دست نداد.[۱] دیودور می نویسد که برای رفتن از شوش به پارسه، ۲۴ روز از شاهراه وقت ضرورت داشت؛ ولی نظام انتقال صدا به گونه ای برقرار بود که پیام ها به سرعت از پارسه به شوش می رسید. باری نخستین بخش این راه ساده بود، چراکه شاهراه، شوش را به پارسه شهر و پاسارگاد پیوند می داد. پس از گذر از رودی در شوشتر و از میان بردن پایداری در منطقه‌ی مسجد سلیمان، سپاه مقدونی در نزدیکی هفتگل امروزی بخش شد. سردار اسکندر پارمنیون، با نیمی از ارتش در شاهراه به راه خود ادامه داد و خود گجسته نیز راه کوهستان زاگرس را به پیش گرفت. پس از کشتار گروهی از مردم که زندگی شبانی داشتند، گجسته غارت کنان به دشت پاختر‌یاسوج رسید. در این جا مقدونیان  خود را آماده کردند تا از دربند پارس در پاختر خاوری‌یاسوج بگذرند.

 

آریابرزن که او را شهربان پارس نامیده اند، از حرکت مقدونیان آگاه بود؛ وی با لشکری شاید ده هزارتنی، دربند را گرفته بود؛ آریان می نویسد که وی در تنگه دیواری ساخته بود. مقدونیان درون دره به پیشروی ادامه می دادند تا جایی که دره به چپ پیچید، نخستین سربازان گجسته دریافتند که راه از سوی سربازان آریابرزن بسته است، از همه سو سربازان پارسی با منجنیق  و‌یا با دست به سوی مقدونیان سنگ پرتاب کردند؛ مقدونیان مجبور به عقب نشینی شدند. اسکندر نمی دانست که چه کند، سرانجام چوپانی لیکی که در گذشته از سوی پارسیان به این جا آورده شده بود و به چند زبان سخن می گفت، راه پنهانی دورزدن نیروی آریابرزن را به نیروهای گجسته نشان داد. اسکندر شبانه بخشی از سپاه را به پشت سر نیروهای آریابرزن رسانیده، مقدونیان از دو سو به آریابرزن شبیخون زدند. پارسیان دیدند که از هرسو جنگ افزار مقدونیان می درخشد و دریافتند که محصور شده اند، با این همه تسلیم نشدند. آریابرزن و سربازانش با رشادتی وصف ناپذیر جنگیدند، نبرد دلیران سخت بود و پافشاری پارسیان به اندازه ای که مردانی که جنگ افزاری نداشتند، به مقدونیان حمله کرده، آنها را می گرفتند و با سنگینی خود به زیر می کشیدند و با تیرهای خود مقدونیان، آنها را می کشتند.  هنگامی که آریابرزن در آستانه‌ی شکست قرار گرفت، برآن شد تا خود را به پارسه برساند؛ در نتیجه با چهل سوار و چندین هزار پیاده، خود را بی پروا به سپاه مقدونی زده، گروه بسیاری را کشته، موفق شد تا از میان مقدونیان بگذرد و از محاصره بیرون آید. ولی گروهی از مقدونیان که از راه جلگه به سوی پارس فرستاده شده بودند، از اجرای قصد او مانع گردیدند. با وجود وضع ناامیدانه ای که مقدونیان از جلو و از عقب به تعقیب او بودند، آریابرزن، خود را به صفوف مقدونی زد و چندان جنگید تا سرانجام خود و همراهانش در دفاع از حیثیت ایران شرافتمندانه به شهادت رسیدند و‌یادشان را در زندگی ایرانیان جاودانه ساختند.[۲]

آریا برزن

 

 



 

اسکندر از تیرداد، فرماندار[۳]‌یا گنجور پارسه[۴] نامه ای دریافت کرد که در آن، وعده‌ی واگذاری شهر را داده بود. تیرداد از اسکندر خواسته بود در پیشروی شتاب کند تا کسانی که می خواهند شهر را برای داریوش نگهدارند، نتوانند قدرت را به دست گیرند. پس از مرگ آریابرزن و سربازانش، راه اسکندر به پارسه شهر و تخت شاهنشاهان جهان بازشد؛ گجسته که از آریابرزن خشمگین بود، برسرراهش به هر روستایی که می رسید، دستور می داد آن را به آتش بکشند و مردم را کشتار کنند. اسکندر در روز ۱۱ بهمن به پارسه شهر رسید، شهری که در جهان باستان نمونه بود. پارسه و همچنین پاسارگاد که قلب شاهنشاهی ایران بودند، برج و باروی دفاعی نداشتند؛ در ظاهر داریوش بزرگ با سربازان و دیوان اداری اش، آنچنان بر شاهنشاهی بزرگ خود چیره بود که مردمان این شهرها را هراسی از دشمن نبود. پارسه شهر بویژه از هنگامی که داریوش آن را پایتخت نمادین جهان بافرهنگ نهاده بود، زیباترین و با شکوهترین و افزون برآن، ثروتمندترین شهر جهان بود. گجسته شهر را به دست سپاهیانش سپرد تا  شهر را با خاک‌یکسان کنند. او به آنها دستور داد تا هرکس را که می بینند، چه زن باشد، چه کودک و پیرمرد زنده نگذارند. به گفته‌ی دیودور[۵] اسکندر اعلام کرد که این شهر بدترین دشمن‌یونان است و دستور داد مگر تخت را غارت کنند. در آن هنگام شهری زیرآفتاب به ثروت این شهر نبود، خانه های مردم پر بود از ثروتی که در سالیان دراز گردآمده بود.

 

بسیاری از شهر گریخته، برخی خودکشی کردند؛ مردم شهر هنگامی که می دیدند که مقدونیان پابرهنه و وحشی چگونه به بانوان و دختران تجاوز می کنند، آنها را از بام خانه به زمین می افکندند تا کشته شوند و به دست این خونخواران نیفتند. برخی خانه‌ی خود را آتش می زدند تا خود و خانواده شان در آتش بسوزند و به دست درندگان مقدونی نیفتند. مقدونیان به عادت خود، پسران را نیز مورد تجاوز قرار می دادند و از اینرو، پسران نیز خود را از بام ها به زمین می انداختند و‌یا آنکه خود را در چاهها رها می کردند تا گرفتار چنین ننگی که هیچگاه در فرهنگ کهنسال سرزمینشان راه نیافته بود نشوند. دل هر پارسی و ایرانی و افزون بر آن، هر انسان آزاده ای از شنیدن این سخنان به درد می آید. اومستد می نویسد: «اسکندر برای آنکه به بدنامی خود بیفزاید، در نامه هایش می بالید که چگونه فرمان کشتار عام اسیران پارسی را داده بود ...» و این است چهره‌ی غرب غارتگر که هیچ نداشت و خود را باغارتگری نیرومند ساخت.

 

ثروت های پارسه شهر وتخت آن، بزرگترین گنجینه‌ی جهان به شمار می رود؛ آنچه سبب پاگرفتن اروپا به عنوان قاره ای نیرومند در روزگار پسین شد، همین غارت ثروت های سازمان جهانی هخامنشی بود. بزرگترین گنجینه‌ی جهان که ارزش کل آن را ۱۲۰ هزار تالان سیم گزراش کرده اند، ضبط و بر ۲۰ هزار استر و ۵ هزار شتر بار کرده و به شوش و بابل و از آنجا به مقدونیه بردند.[۶] افزون بر گنجینه  و گوهر  و زر و سیم، چندین پیکره‌ی زرین از شاهنشاهان وجود داشت که غارتگران آنها را پاره پاره کرده و میان خود بخش می کردند، پلوتارک می گوید در این میان چشم گجسته به پیکره‌ی زرین بزرگ و شکوهمند خشایارشا افتاد که سرنگون شده بود، وی رو به پیکره کرده گفت: نمی دانم باید بگذارم بر خاک افتاده باشی و به سبب لشکرکشی به‌یونان کیفر گردی‌یا آنکه به خاطر روان بزرگ و صفت های والایت تو را گرامی دارم و از زمین بلندت کنم؟ او چندی در کنار پیکره بماند سپس گذشت[۷] و در پشت سر او درندگان ان را پاره پاره کردند. مقدونیان و‌یونانیان از روی کینه و رشک چهره‌ی بسیاری از نگاره ها را که شاهنشاه را به تصویر می کشید تخریب کردند. مقدونیان در غارت شهر از کشتن‌یکدیگر دریغ نداشتند و بسیاری دست های‌یکدیگر را با شمشیر می بریدند تا غنایم بیشتری بدستشان آید. کورتیوس[۸] گزارش می‌کند که «لشکریان اسکندر، تخت‌جمشید را ابتدا غارت کردند، پارچه‌های زیبا را تکه‌تکه کردند تا هر کدام پاره‌ای از آنرا بربایند، پیکره‌های سنگین را خرد می‌کردند تا پاره‌ای از آنرا صاحب شوند. صندلی‌های باشکوه را می‌شکستند تا قطعات عاج و سنگ‌های گرانبهای آنرا به‌یغما برند و هر چه را که نمی‌توانستند ببرند، نابود می‌کردند».

 

به تقریب همزمان، پاسارگاد، پایتخت آیینی هخامنشی، جایی که شاهنشاهان درآنجا بر تخت می نشستند نیز به دست مقدونیان افتاد. گوبروا فرماندار پاسارگاد شهر و گنجینه‌ی آنرا به اسکندر تسلیم کرد.[۹]

 

با گرفتن پارسه شهر، گجسته که می خواست جای شاهنشاه هخامنشی را بگیرد، در تخت ماند تا در نوروز مانند شاهنشاهان هخامنشی بر تخت نشیند و نمایندگان کشورها در گرامی داشت شاهنشاه به تخت آیند؛ اما مگر کسانی که در گذشته به دست گجسته بر سر کار آمده بودند و‌یا آنکه در سمت خویش ابقا شده بودند، شمار اندکی، آن هم پس از پایان نوروز (پس از سیزدهم فروردین) به پارس شهر آمدند. ماجرا هنوز به پایان نرسیده بود، در سرزمین پارس هنوز مراکز پایداری متعدد وجود داشت که اسکندر مصمم شد‌یک‌یک آنها را در جریان نبردهای سخت، در بهار سال ۲۲۹ هخامنشی خنثی کند. کورتیوس[۱۰] می نویسد که مقدونیان کشتزارها و روستاهای پارس را با خاک‌یکسان کردند و بسیاری از ده ها را متصرف شدند؛ دیودور[۱۱] می افزاید که اسکندر شهرها و دژهای پارسی  را طی کرده، شماری را با اعمال زور شدید و شماری دیگر را با نرمش به فرمان آورد. اسکندر در بازگشت به پارسه می توانست گمان داشته باشد که هرگونه پایداری نظامی درهم شکسته شده است. وی تا آغاز خرداد در تخت ماند و سپس علی رغم پند سردارش پارمنیون، با به آتش کشیدن آن در‌یکی از روزهای آغازین خرداد سال ۲۲۹ هخامنشی، به سوی همدان برای رویارویی با داریوش شتافت.

 

درباره‌ی آتش سوزی تخت، چندین روایت هست؛ آرین[۱۲] که نوشته اش برپایه‌ی پتولمیوس (بطلمیوس) است که‌یکی از دوستان گجسته بوده و شاهد عینی به شمار می رفته، می گوید گجسته تخت را به عمد آتش زد. انگیزه‌ی گجسته در آتش زدن تخت، از میان بردن هویت فرهنگی و آیینی آن بود. نلدکه گوید که اسکندر خواست با آتش زدن تخت، بفهماند که شاهنشاهی پارس به کلی ویران شده است.[۱۳] بریان می نویسد: همگی جهانیان معترف اند که این عمل، حاصل و نتیجه‌ی‌یک تصمیم سیاسی اندیشیده از سوی اسکندر بود؛ اسکندر نمی توانست غافل از این باشد که سرزمین پارس و پایتخت هایش، همواره قلب ایدئولوژیک قدرت شاهنشاهی پارس و سترگی خاندانی آن بود. کورتیوس و دیودور، آشکارا دشمنی مردم پارس و تصمیم اسکندر را برای آتش زدن کاخ ها علت و معلول‌یکدیگر می دانند. کورتیوس می گوید از فرمانبرداری مغلوبان زمان زیادی نمی گذشت و آنها قدرت تازه را تحقیر می کردند و از آن نفرت داشتند؛ دیودور می نویسد که اسکندر با مردم پارس روابط بسیار بدی داشت و به سختی از آنان بدگمان بود. مردم پارس از دید نظامی سربه فرمانبرداری گذاشتند، ولی به تاریخ سرزمین خود که با دستاوردهای شاهنشاهان و بنیادهای خاندانی در آمیخته بود و داریوش سوم از دیده‌ی آنان، نماینده‌ی همگی این افتخارات بود، دلبستگی و پیوند ناگسستنی داشتند؛ اسکندر هنگامی که پذیرفته شدن خود را از سوی مردم پارس امری ناممکن‌یافت، بر آن شد تا کاخ های شاهنشاهان و انجمن همپرسگی پارس را آتش بزند و از میان ببرد تا به پارسیان سرسخت و آشتی ناپذیر نشان دهد که کتاب شکوه و بزرگی شاهنشاهی بسته شده و دوران آن افتخارات به سرآمده است.[۱۴]

 

نویسندگانی چون  پلوتارک، کوئینتوس کورتیوس روفوس و دیودور سیسیلی که از کلیتارخوس برداشت کرده اند که داستانش را ۲۵ سال پس از واقعه نوشته است، سخنانی برای تبرئه‌ی اسکندر گفته اند. پلوتارک می نویسد که با به آتش کشیدن تخت، به زودی از این کار پشیمان شد و بیهوده فرمان داد که آتش را فرونشانند.[۱۵]  دیگران برای تبرئه‌ی گجسته،  آتش سوزی را به گردن‌یک روسپی انداخته اند. برای نمونه دیودور می نویسد: اسکندر در برگزاری جشن پیروزی هایی که تا آن هنگام به دست آورده بود، مهمانی باشکوهی پدید آورد. روسپیانی هم در این مهمانی بودند، باده خواری ها ادامه داشت و بزودی خشم و خروش مستی به همه دست داد.‌یکی از روسپیان به نام تائیس که معشوق اسکندر بود، چند بار گفت:‌یکی از برترین کارهایی که اسکندر می تواند با آنجام آن مشهور شود، این است که کاخ های هخامنشی را آتش بزنیم و در‌یک چشم به همزدن، این کاخ های باشکوه را از میان ببریم. همه کف زنان گفتند تنها اسکندر شایستگی انجام چنین کار بزرگی را دارد. گجسته اختیار خود را به دست مستان داد، همه زوزه کشان از تالار بیرون پریدند، اسکندر و به دنبالش تائیس نخستین مشعل ها را روی کاخ ها انداختند و دیری نگذشت که که همه‌ی ساختمان های تخت شعله ور شدند.

 

آنان مشعل‌های خود را به میان ۸۷۳ ستون تخت‌ انداختند و بنایی که دویست سال بود که با همفکری و همکاری همگی مردمان شاهنشاهی هخامنشی ساخته می‌شد را به آتش کشیدند. آنهمه سقف‌های چوب سدر، آنهمه پیکره‌هایی که ریزه‌کاری‌های آن نه با قلم و پتک، که به دقت‌یک جواهرتراش و با سوزن تراشیده شده بودند، از بلندای بیست متری بر زمین در می‌غلطیدند و خرد می‌شدند. تخت که در دویست سال گذشته جایی برای گردهمایی همه‌ی مردم جهان به شمار می رفت و‌یگانگی همه‌ی مردم جهان را نوید می داد و همراه آن، بسیاری کتاب ها از جمله اوستا که در همه‌ی جهان تک بود و سرمایه‌ی دینی و علمی ایرانیان و برخی دیگر کشورهای جهان و همچنین آیینه‌ی زندگی ایرانیان  به شمار می رفت از میان رفت.

 

کورتیوس می نویسد سپاه مقدونی که در نزدیکی شهر اردو زده بود، به تصور اینکه شهر از سانحه ای آتش گرفته، به کمک آمد تا آتش را خاموش کند؛ ولی هنگامی که دید خود اسکندر به آتش افروزی می پردازد، آب را به کناری نهاده، مواد سوختنی در آتش انداخت. آتش به شهر نیز سرایت کرد و بخش بزرگی از شهر در آتش سوخت. برخی کاخ ها بیشتر ویران گردیده اند، برای نمونه کاخ خشایارشا بسی بیشتر از کاخ داریوش ویران شده است؛ سنگ های کاخ خشایارشا گویی براثر گرمای شدید ذوب شده اند. در تالار سدستون زمین انباشته از خاکستر است. این است کردار کینه توزانه‌ی بی سرو پایانی که به بزرگواری شاهنشاهان هخامنشی رشک می بردند.کورتیوس می نویسد: چنین بود فنای پایتخت همه‌ی آسیا (منظور همه‌ی جهان است)، فنای شهری که آنهمه مردمان گوناگون برای گرفتن داد بدانجا رو می نهادند. از زمان ویران شدن آن، سده ها گذشت و او از میان ویرانه ها دیگر برنخاست، مقدونی ها بعدها شرمسار گشتند از اینکه چنین شهری نجیب، بدست پادشاهشان نابود شد، گویند اسکندر بعد پشیمان شد.

نشانه ی آتش بر روی یکی از ستون های آپادانا

 

 

 

 

بخشی از بایگانی سازمان دیوانی  پارسه که بر کاغذ (پوست جانوران) نوشته نشده و به جای آن، تخته های گلین به کاربرده شده بود، در آتش پخته شد و تا امروز ماند تا آنکه سازمان دیوانی دقیق هخامنشی، عدالت اجتماعی به گسترده ترین مفهوم آن و اندیشه های جهانی شاهنشاهان هخامنشی و ایرانیان و پارسیان را به همگان بنمایاند.

 

 

 


[1] دیودور، 19، 21، 3

[2] شرح جنگ دربند پارس: آریان، آناباسیس، 3، 6، 4؛ دیودور، 17، 68؛ کورتیوس، 3، 3 و 4

 

[3] دیودور، 17، 69، 1

[4] کورتیوس، 5، 25

[5] شرح دیودور: کتاب 17، 69 تا 72

[6] دیودور، 17، 71، 1؛ کوئینتوس کورسوس روفوس، 5، 6، 9

[7] پلوتارک، اسکندر، 51

[8] شرح کورتیوس: کتاب 5، 5 تا 7

[9] کورتیوس، 5، 6، 10

 

[10] کتاب5، 6، 17

 

[11] کتاب17، 73، 1

[12] آناباسیس، 3، 6، 5

 

[13] پیرنیا، ج2، ص 1428

[14] ج2، ص 1758 و 1759

[15] اسکندر، 38، 4

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/۸/۳٠ - ابوالفضل ایران نژاد