آریانام
Islam & its Political Agenda

Islam was born as a religion and at the same time as a civilization movement in a corrupted tribal society. Muhammad had the idea of reform in all features of his Arab nation's life. He started his movement with religious ideas and profound theology obscure for his society. His community then drove him out and only a few went to him, a few who suffered the current social conditions. Muhammad’s point of success and the turning point for the triumph of Islam was his migration from Mecca to Medina, where its people embraced him as a means of hope for peaceful life with each other under the leadership of a man who had talked about equality and justice alongside theology in his new religion. Thus in medina, Muhammad transformed from a religious preacher to a leader and his Religion also made its way toward a more effective role in the society and politics. Thus the verses of Koran went from Theology to legal issues and even everyday lives of individuals in the society whose people saw Muhammad as a charismatic leader that had a solution to whatever the problem they would encounter. Being in this position made Muhammad know the fact that in his society, the only way toward a better life of the society and the only way to civilize them is to force them, probably by God! Religious tolerance meant nothing as far as Arabs were concerned. He was determined to unify the Arabs under the same Religion and alongside with it the same leadership. he had to fight with the enemies of Islam in Mecca and their allies around them, and the way he did this, was to tell his people by the verses from God to go to war for the sake of Allah, the only true God and this is the point that Islam in its true meaning has strong ties with society and politics. Islam is the only religion in which politics has explicit role in it. We have seen theocracies of Zoroastrianism in Iran and something similar in Christian Rome or further down to medieval Europe, but in these religions the political agenda was something secondary to the core of these religions, in contrast to Islam whose political agenda was a major element.

Islam in this view has a direct predecessor: Judaism. Indeed Islam can be viewed as an Arabic replica and a new version of Judaism. It may not be a surprise that these two are in struggle to this day in the Middle East.

Islam and its prophet dealt with whatever it came upon them in the leadership, society and defense. The verses of Koran were responsible for the constitution of this government. Social life of Arabs was accepted under Islam and only reforms were made. Anti-women Islamic laws are even reforms of traditional Arab laws. To Muhammad, slavery was a disliked fact! It was constituted to loot and enslave the defeated enemies of Koran and to take the advantage of their women without any limit.

Muhammad aimed to create a prosperous Arab nation by the virtue of Islam as a national Arab religion, as a spiritual and also a civilizing tool. He preferred peace as he did start his movement with just preaching, but he could also go to send troops to Arab tribes to whether convert to Islam or fight! It came to Koran to talk about war, its essence to first defend Islam and then spread it. 

it comes to the mind that if Islam was a reform in medieval Arab society and its laws were suited to medieval tribal Arab society and even at the same time, there were more humanitarian cultural lives experienced elsewhere in the world like in Iran or Rome, then why Islam became a world religion, claiming to be the single true religion and its laws should be executed everywhere? The answer is the political power.

Indeed Muhammad was victorious in his movement. He did it! He made a unified Arab nation under Islam, but this happened only by force, invasion and violence after his death. Muhammad was victorious, but this came with a heavy price: The price of including violence in religion! in the last years of Muhammad’s life, most of Arab tribes in the Arab peninsula were converting to Islam, but as he passed away, large number of Arabs went away from Islam, but the political agenda intrinsic to Islam was inherited to prophet's successor Abu-Bakr who declared fight against them and finally unified all the Arabs under Islamic government of Medina! Thus Islam was introduced to the world as a political agenda for Arabs rather than a religion. Soon afterwards, under prophet's second successor, this political agenda went to the borders of Arab peninsula and its victim was Roman and Persian Empires.

This was the story of rise of Islam in a barbarian uncivilized society in a world that there was no place of any importance in terms of civilization or power for it. At the time, in the Middle East, two gigantic powers of Sassanid Iranian and Eastern Roman Empires were in struggle. And there was quite a surprise for the world history that out of nowhere, a unified people under a new faith started to conquer the world!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٤/٩ - ابوالفضل ایران نژاد
معنویت در سرزمین نجبا: چگونه ایران ادیان جهان را شکل داد>> فصل دوم: مزدیسنا

آنچه در پیش می‌آید برگردان فصل دوم از کتاب معنویت در سرزمین نجبا: چگونه ایران ادیان جهان را شکل داد است. نگارنده بر آن بود تا این کتاب را به پارسی برگرداند، اما در تماسی که با نویسنده که اکنون استاد دانشگاه کنکوردیای کادانا است، انجام شد، دانسته شد که برگردان پارسی در حال آماده سازی است. با این‌همه ترجمه‌ی فصل دوم که درباره‌ی زرتشت و مزدیسنا است را با پانویس‌هایی که حکم دیدگاه‌ی خود بنده است را که به عنوان پیش ترجمه از کتاب آماده کرده بودم در زیر می‌آورم. لازم به ذکر است که نویسنده‌ی کتاب متخصص دین‌های ایرانی نیست و کتاب وی تنها حکم دوره‌ای است از انبوه‌ ادیان در پیوند با ایران و گلچینی از منابع موجود، کتاب پیشین وی به نام دین‌های جاده‌ی ابریشم کتابی است جالب که پژوهش نوینی به شمار می‌آید. کتاب معنویت در سرزمین نجبا کتابی است کوچک که برای خوانندگان عمومی نوشته شده و به جای کتاب شناسی، یک بخش معرفی منابع دارد. در موضوع ادیان با محوریت ایران و بویژه درباره‌ی تاثیر شگرف ایران در اندیشه‌های دینی و همچنین شعائر دینی، کتاب دوم نگارنده  به نام ایران و اندیشه‌های دینی، تاثیر دینی ایران بر جهان کتابی است ارزنده که به صورت تحقیقی و با کتاب شناسی نوشته شده است، با این‌همه به گونه‌ای است که هم برای خوانندگان عمومی مفید است و هم برای پژوهشگران. شایان ذکر است که گرچه این کتاب با مشکل گرفتن مجوز روبروست، نگارنده درصدد چاپ آن است.

 

 

 

 

در میان بنیادگذاران ادیان بزرگ جهان، هیچ کدام چون زرتشت در هاله‌ای از ابهام نیست. پرسش های اصلی مانند اینکه وی کی و کجا زیسته است، هنوز پاسخ داده نشده‌اند. گرچه زمان، مکان و زندگی کسانی چون ابراهیم، موسا، بودا، عیسا و محمد هنوز جای بحث دارد، دامنه‌ی عدم قطعیت هیچ‌جا به اندازه‌ای که پژوهشگران مزدیسنا با آن روبرو هستند، نمی‌رسد.

برای نمونه، این نگره مطرح شده که زرتشت به اندازه‌ی ابراهیم (سده‌ی ۱۸ پیش از مسیح) قدمت و یا به اندازه‌ی بودا  (سده‌ی ۶ و ۵ پیش از مسیح) تاخر دارد. برخی منابع از یونان باستان حتا زمان وی را تا ۶۰۰۰ سال پیش از زمان خود به عقب می‌برند! گفته شده وی در جایی در قزاقستان کنونی،[1] در فراسوی مرز شمال شرقی جهان ایرانی زیسته است، وانگهی دیگران وی را از غرب ایران و از آذربادگان می‌دانند. بیشتر ین ابهام‌ها از آنرو پدید آمده که آن هنگام که گونه‌ای مزدیسنا در سراسر جهان ایرانی گسترش یافت، مغان از بخش‌های گوناکون ایران داستان‌هایی پدید آوردند (یا داستان‌های موجود را به گونه‌ای تغییر دادند) که پیامبر را با کشورشان پیوند می‌داد. برخی پژوهشگران بویژه ژان کلنز پیشنهاد داده‌اند که زرتشت یک شخص ساختگی بوده و هیچ‌گاه موجودیت واقعی نداشته است.[2]

روایات حماسه‌ی پهلوانی که به صورت نوعی نسب‌نامه‌ی نیمه-افسانه ای برای فرمانروایان محلی در ایران شرقی پدید آمده، داستان‌های زرتشت از روایت‌های مختلف را در هم آمیخته است. (این فرایند در سده‌ی چهارم هجری با روایت ابوالقاسم فردوسی از شاهنامه که حماسه‌ی ملی ایران نام گرفته است، به اوج خود رسید.) موبدانی که کتب دینی مزدیسنا را دردوران ساسانی (۲۲۴ تا ۶۵۱ مسیحی) تالیف و تدوین کردند، روایت خود از تاریخ کهن ایران را از حجم گسترده‌ای از روایات شفاهی (وشاید برخی از نوشته های گمشده) به صورت گزینشی در تطابق با اهداف ویژه‌ی خود تنظیم کردند.

بیشتر آنچه به صورت معتبر درباره‌ی زرتشت می‌دانیم، از بررسی‌های زبان شناختی کتاب سپنتای (مقدس) مزدیسنا، اوستا بدست آمده است. با این همه، گرچه متون مشخصی از این کتاب به طور حتم بسیار کهن است، نسخه‌ای که در دست ماست، تنها به اوایل عصر مسیحیت، یعنی سده‌ها پس از زمانی که خود پیامبر می‌زیسته است، بر می‌گردد. آنچه این امر را بیشتر پیچیده می‌سازد آن است که منابع نوشتاری از شاهنشاهی بزرگ ایران (۵۴۹ تا ۳۳۰ پیش از مسیح) از وی نامی نمی‌برند، وانگهی برخی منابع بونانی در‌این‌باره سخن گفته‌اند.

به این خاطر و به دلایل دیگر، شاید بهتر باشد تا زرتشتیگری را برای دینی که دولت ایران ساسانی از سده‌ی سوم میلادی پذیرفته و تدوین کرد اختصاص دهیم (حتا ساسانیان هیچ‌گاه این نام را به کار نبرده و آنرا به سادگی بهدین می‌نامیدند). دیانت ایرانی پیش از این زمان باید از ناحیه‌ ای به ناحیه ی دیگر به صورت قابل ملاحظه‌ای متفاوت بوده و فرهنگ محلی دگرگونی‌هایی در ریشه ی کهن ایرانی آن پدید آورده باشد که گاه تاثیر انیرانی از مردمان همسایه را نیز به همراه داشته است.

برخی اندیشه های متحول، چون برتری فزایندة ی اهواری خرد،  مزدا که در پیوند با خورشید است و فرجام‌شناسی و رستگاری‌شناسی پرداخته با اندیشه‌های دیگر در سراسر هزاره‌ی نخست پیش از میلاد در میان جوامع پراکنده‌ی ایرانی ظهور یافت. عقاید و آداب و رسوم دیگر مانند آیین‌های پهلوانی خاص مانند آیین پهلوانی سیاوش در بخارا ویژگی محلی داشته‌اند. تدوین و رسمیت گونه‌ای از آیین زرتشت برپایه ی اوستا در روزگار ساسانی به نظر موردی است از شکلی از آیین ایرانی که ناگهان، بیشتر  به دلایل سیاسی برتری یافته و از منابع نیرومندش برای به حاشیه راندن  دیگر اشکال کیش ایرانی بهره برده است. از آنرو که بسیاری از گروههای ایرانی دربردارنده ی هخامنشیان و همچنین سکاهای کوچ نشنین اهورامزدا را بی آنکه به الزام، زرتشت را بشناسند می‌پرستیدند، گروهی از پژوهشگران برای نام‌گذاری کیش ایرانی پیش از ساسانیان، مزدیسنا را پیشنهاد داده‌اند.[3]

در جستجوی زرتشت

کهن‌ترین گواهی برای وجود زرتشت در بخش‌هایی از اوستا که گاثاها –به معنای سروده‌ها- نامیده می‌شود، یافت می‌شود که سخنان به جای‌مانده‌ی خود زرتشت دانسته می‌شوند، زبان این سروده ها بسیار کهن  بوده و نزدیکی بسیاری به ریگ‌ودا دارد. همانند بیشتر آثار ادبی کهن، مانند حماسه ی هومر و کتاب عبرانی (شامل تورات و متعلقات)، هردوی این نوشتارها سده‌های بسیار از نسلی به نسل دیگر به صورت شفاهی انتقال یافته است تا آنکه سرانجام به صورت نوشته درآمده‌اند.

زبان ادب سپنتای (مقدس) شفاهی اگر هم تغییر و تحولی بپذیرد، بسی کندتر از گویش‌های معمول زبان دگرگون می‌شود؛ حتا ممکن است درمحتوای اصلی، این زبان گونه ای گفتار عالی و ویژه، جدا از انچه مردم به صورت متداول سخن می‌گفته‌اند، بوده باشد. درمورد گاثاها، نبود نمونه‌ی دیگری از زبان آن،  فهم آنرا حتا پس از گذشت یک سده پژوهش در این‌باره بسیار دشوار ساخته است. بدینسو، به عنوان منبع آگاهی درباره ی زندگی و زمان زرتشت، گاثاها آنچه ناگفته و ناشناخته است را به جا می گذارد. با این‌همه، این سروده‌ها تصویر مبهمی را ترسیم می‌کنند که می‌توان آنرا با گواهی‌های دیگری چون دیگر بخش‌های اوستا، منابع یونانی و کتاب‌های زرتشتی دوران ساسانی مقایسه کرد.

نام زرتشت چیزی مانند شتربان معنی می‌دهد که سرنخ‌هایی درباره‌ی وی و جامعه‌ای که در آن می‌زیسته بدست می‌دهد. گاثاها یک جامعه‌ی شبانی، اما یک‌جانشین و ناحیه‌ای متناسب با دشت‌های آسیای درونی را به تصویر می‌کشد. زبان‌های اوستا، هم زبان گاثاها و هم زبان بخش‌های دیگر آن که اوستای جوان نام گرفته، گویش‌های ایرانی هستند که پیوند بسیار نزدیکی به هم داشته، با اسناد مادی، هخامنشی و اشکانی از ایران غربی متفاوت هستند.

اوستای جوان دربردارنده ی شماری جاهای قابل‌شناسایی است که در منطقه‌ی عمومی ایران شرقی جای گرفته‌اند، اما چنین برمی آید ک مکان گاثاها بیش از آن به سوی شمال متمایل باشد. این امر شاید به دلیل کوچ رو به جنوب هندوایرانی‌ها در سراسر هزاره‌ی  دوم پیش از میلاد مسیح باشد.[4] از سوی دیگر زبان‌های گاثایی و نواوستایی شاید گویش‌های معاصری از این نواحی همسایه باشند و شاید اوستای جوان در واقع آنچنانکه بسیاری از پژوهشگران انگاشته‌اند، جوان نباشد.

بیشتر برپایه‌ی گواهی‌های زبان‌شناختی، مری بویس تاریخی در حدود ۱۲۰۰ پیش از مسیح برای زرتشت انگاشته است. گراردو نولی پس از بررسی بحث‌های بویس و دیگران، نتیجه می‌گیرد که سنت خود زرتشتیان که وی را ۲۵۸ سال پیش از اسکندر جای می دهد در اساس معتبر است.[5] نولی مدافع تاریخ‌گذاری فرض شده از سوی استاد بویس، هنینگ است که روزگار زرتشت را از ۶۱۸ تا ۵۴۱ پیش از مسیح جای می‌دهد. با این‌همه، نتیجه‌گیری‌های تازه ی نولی بسیاری از پژوهشگران را متقاعد نکرده است.[6]

تاکنون این نتیجه را باید گرفت که پرسش‌ها درباره‌ی زمان و مکان زرتشت به صورت مشخصی حل نشده‌اند. همچنین هیچ مدرکی که بتواند پیشنهاد دهد که کی و چگونه آموزه‌های زرتشت از ایران شرقی به نواحی غربی که جایگاه شاهنشاهی‌های بزرگ ایرانی بوده است، انتقال یافته وجود ندارد. آنچه به قطعیت می‌توان گفت آن است که به گونه‌ای در زمانی این امر رخ داده است.[7]

زرتشت در زمره‌ی رده ی روحانیان بوده و در دورانی می زیسته که جامعه‌اش تحت تغییر و تنش داخی بوده است. آشکارا برخی عناصر جامعه‌ی آریایی به سوی جنبه‌ی تاخت و تاز اقتصاد آمیخته‌ی شبانی خود گرایش می‌یافتند که زندگی را با غارت در ترجیح به شبانی می‌گذراندند. (این امر شاید با پدید آمدن ارابه‌ی جنگی و جنگ‌افزارهای مفرغی تقویت شده باشد؛ هردوی این فن آوری‌ها در آسیای درونی و در طول بخش نخست هزاره‌ی دوم پیش از میلاد مسیح بروز کرده‌اند.) خشونت و آشوب منتج از این امر در نظر کسانی چون زرتشت به مثابه‌ی نشانه‌ای بوده است از این امر که اشا (سامان) جای خود را به دروغ (آشوب) می‌دهد. در عین حال، در اندیشه‌ی دیگران، بی‌شک، آزار زیردستان راه درست به سوی پیشرفت بوده است. برای نمونه در ریگ‌ودا، جنگوجویان دلیر آریایی را ایندرا پشتیبانی کرده به توانایی آنها در دستبرد از بومیان بیچاره‌ی آسیای جنوبی که نام استهزاآمیز داساس (dasas) بر آنها گذاشته بود، افتخار می‌کند.[8]

تجدد زرتشت

می‌توان انگاشت که در زمان زرتشت، سرکشان جامعه‌ی آریایی وی، آداب و رسوم کهن را به پایکوبی‌های ناهنجار بدل کرده بودند. تصور ناخشنودی معنوی یک روحانی باوجدان که در میان هموندانی جای دارد که  با هوم مست بوده و در حمام خون قربانی یک گاو شادی می‌کنند، مشکل نیست. یسنای ۲۹ در اوستا وضعیتی را به تصویر می‌کشد که در آن یاوران بیدادگری توازن کیهانی را به یک نابسامانی ناامیدکننده بدل ساخته، سبب رنج توجیه ناپذیر انسان و هم جانور می‌شوند:

گوش‌رون[9] به تو نالید: تو مرا برای که مقرر ساخته‌ای؟ چه کسی مرا هستی بخشید؟ خشم و ستیز، اسی و زیان، گستاخی و بی رحمی هرکدام مرا فراگرفته آند! من شبانی مگر تو ندارد، پس به من پشتیبانی نیک نشان ده!

آنگاه آفریننده‌ی گوش از اشا پرسید: ایا راهبری (ratu) برای گوش داری، آنگونه که بتوانی به او، به همراه یک شبان، برای پرستاری از گوش نیرو دهی؟ چه کسی را خواهانی تا سرپرست او باشد و با دروغ‌وندان دشمن بوده، خشم را دور سازد؟....

مزدا از همه بهتر آکاه است که در گذشته چه کارهایی دیوان و هوادارن آنها کرده‌اند و در آینده چه کارهایی انجام می‌دهند، چراکه او خداوندگار داور است. بدینسو آنچه خواست اوست بدان خشنودیم!

ایدون ما؛ روان من و گوش رون بارور با دستهایی افراشته، خدا را می‌خوانیم و از مزدا خواستاریم. از آنچه در پیش روست، پاسبان راسترویی که در میان دروغ‌وندان می‌زید را یارای ان نیست که زندگی را ادامه دهد.

آنگاه اهورامزدای دانا با دم زندگی بخش خویش چنین گفت: کسی مردی توانا (ahu) و حتا راهبری راسترو نیافته است. پس، همانا آفریدگار، ترا پاسبان و شبان ساخت. اهورامزدا همراستا با اشا، مانتره را از کره و شیر برای گوش پدید آورد،[10] او که با فرمانش برای آنانی که بی‌بهره‌اند، سودمند است. چه کسی داری که با پندار نیک (بهمن) ایندو را به آدمیان ببخشد؟

یگانه کسی که به فرمان‌های ما گوش می‌دهد را زرتشت اسپیتمان یافته‌ام. ای مزدا او می‌خواهد تا سرودهای ستایش را برای ما و اشا برخواند، پس باید به او شیرینی بیان بخشم.

گوش رون نالید: ایا باید از پشتیبانی ناتوان-سخنان مردی ناتوان- رنج ببرم، که آرزو دارم تا فرمانروایی نیرومند باشد؟ چه هنگام کسی خواهد بود که بتواند او را دست یاری دهد؟

ای خدا، به آنها چیرگی و توان (شهریور) ده، که با پندار نیک بوه و با آن بتواند ارامش و اسایش دهد. من، به هرو، تو را ای مزدا دارنده ی اصلی آن می‌دانم.

کجایند اشا و بهمن و شهریور؟ اکنون تو ای مزدا باید با اشا مرا بپذیری تا به انجمن بزرگ آموزه‌های خود را ارایه دهم. ای خدا، اکنون نزدما بیا، اینجا پایین برای ازادی ما از سوی تو.

Adopted from the translation in W. W. Malandra,  An Introduction to Ancient Iranian Religion (Minnepolis: University of Minnesota, 1983), pp. 38-39

 

می‌توان نکاتی درین متن یافت که بدیع است. مهم‌ترین آنها این است که اهورای خرد، اهورامزدا بر فراز دیگران جای می‌گیرد. او خدای داوری است که داوری‌اش بغان و آدمیان را دربرمی‌گیرد. دیوان و آدمیان باید آگاه باشند که او  (ونه برای نمونه، مهر یا وارونا) نیرویی است که آنها را بر سر سوگندها و پیمان‌هایشان نگاه می‌دارد. با فرمان اوست که بی‌بهرگان اعانه‌ی خویش را دریافت می‌دارند. او دارنده ی اصلی شهریور است که نه برای ستم و بیدادگری، که برای نگاهداری آرامش و آسایش باید به کار رود. دیگر نیروهای الهی چون بهمن و حتا خود راستی، تنها ابزار خواست اویند.

در کیهان شناسی پیشین ایرانی، نیروی آفریینده پراکنده و یا نامشخص بود، این نقش اکنون از آن اهورامزداست. آفریدگار کردگار، او کانون شایسته ی راز و نیاز و نیایش است. اگر یکتاگرایی به عنوان یکی از نوآوری‌های اصلی در تاریخ اندیشه‌ی دینی است، ایرانیان و اسرائیلیان  باید اعتبار انرا با هم داشته باشند (ویا ادعای آنرا داشته باشند) که مفهوم آنرا سه هزار سال پیش و یا بیشتر پدید اوردند.[11]

متن بالا از این دیدگاه نیز قابل توجه است که نقشی یکتا برای یک شخص، یعنی زرتشت قائل است. در جهانی که به یاوران خشن دروغ واگذاشته شده، او تنها کسی است که به فرمان‌های اهورامزدا گوش فرامی‌دهد؛ این اوست که برگزیده شده تا به انجمن بزرگ آموزه‌هایش را ارایه دهد، گرچه نیروی وی تنها سخن است، چراکه وی یک پشتیبان بی‌نیرو... مردی ناتوان است. در اینجا همچنین پس زمینه‌ای از زندگی زرتشت دیده می‌شود، اینکه او پیامبری است که در کشورش نادیده گرفته شده است، چراکه کسی که می‌تواند به او دست یاری دهد، گشتاسپ شاه از سرزمینی دور است، نه کسی در میان مردم زرتشت.

در درک اهورامزدای آفریینده، زرتشت همچنین به آفرینش، هدفمندی را منسوب می‌کند که آشکارار در اندیشه ی ایرانی پیش از آن دیده نمی‌شود. دستور اخلاقی زرتشت به گزینش آدمی تاکید دارد: هم خوبی و هم بدی  (در مفهوم اشا و دروغ) در جهان وجود دارد، و این به عهده ی هرکس است تا راهی را برگزیند و در عمل یکی را بردیگری ترجیح دهد. بدینسو جهان عرصه‌ای ست که این درام انسانی در آن رخ می‌دهد.

همراستا با این اندیشه، یک فرجام‌شناسی که بسی برتر از آنچه در میراث جهان‌بینی هندواروپاییان بدوی بوده است القا می‌شود. در حالی که مفهوم زمان در جوامع باستانی انسانی به صورت چرخه‌ای و متناوب بوده است، زرتشت آنرا به صورت پیشرفتی به سوی یک رخداد نهایی بزرگ می‌بیند. او جهان را صحنه‌ی رویارویی نیکی و بدی می‌دید که هرکس می بایست در یک سوی این جبهه جای گیرد. سرنوشت نهایی در پایان دوران در نبردی بزرگ که فرشکرت (به معنای بهسازی) نام دارد تعیین می‌شود که در آن نیکی سرانجام پیروز خواهد شد.

در برابر این پس زمینه از نبرد کیهانی، چنین برمیآید که زرتشت مفهوم وجودهای فراطبیعی جامعه ی خویش را برمبنای آنکه در چه سوی این نبرد هستند، پالوده است. دیوان که در میان جنگاوران محبوب بودند در سوی بدی جای گرفته، منشایی برای مفهوم دیو می‌شوند. (واژه‌ی ایرانی دیو سرچشمه‌ی واژه‌ی انگلیسی devil است.) مینوهای سودرسان که زرتشت آنها را ایزدان به معنای شایستگان پرستش می‌نامد،[12] سرچشمه‌ی آن چیزی هستند که جوامع متاخز از آنها به عنوان فرشته یاد می‌کنند. چنین بر می‌آید که زرتشت نخستین کس از اندیشمندان دینی بزرگ باشد که با بالا بردن اشما یا مینوی خشم در برابر اهورامزدا ، قائل به نیروی بدی قائم به ذات باشد. این نیروی بدی که در اوستای جوان انگره مینو و در منابع متاخر اهریمن نام می‌گیرد، پایه‌ای شد برای آن که مردمان سامی بعدها شیطان نامیدند.[13]

دیگر نوآوری بزرگی که در اندیشه‌ی زرتشت نمایان است، سرنوشت فرجامین آدمیان در نتیجه ی گزینش آنها در زندگیشان است. به نظر می آید زرتشت نخستین کسی است که به صورتی جامع از یک داوری پس از مرگ سخن گفته است، جایی که کردار نیک هرکس در برابر بدی‌هایش سنجیده شده، پس از آن نیکان (اشوان) به گرزمان، سرای آسمانی که بر فراز آن اهورامزداست فرا میروند و بدکاران (دروغ‌وندان) به دوزخی از رنج و محنت فرو می‌افتند که به فرمان انگره مینوست.[14]این داوری در کوه هرا در چهارمبن روز پس از مرگ رخ می‌دهد؛ سپس مردگان از چینودپل خواهند گذشت که برای اشوانان بزرگ و پهن بوده و گذر از آن ساده است، وانگهی برای دروغ‌وندان این پل همچون تیغی نازک می‌شود. نیکان در راه به سوی بهشت با مینوی زیبایی به نام دئنا همراه می‌شوند که بازتابی از نیکی درونی‌شان است. (دئنا که در آغاز تجسم شخصیت هرکس بوده، بعدها به مغهوم ساده ی انتزاعی دین بدل می‌شود.) از سوی دیگر بدکاران عجوزه‌ای متعفن را می‌یابند که در آغوش او به دهان دوزخ در می‌افتند.[15]باور به رستاخیز فرجامین جسمانی را نیز می‌توان به زرتشت منسوب دانست. این رستاخیز پس از شکست نهایی نیروهای بدی از سوی نیروهای خوبی در پایان دوران رخ می‌دهد. همگان، نیک و بد، باید از رودی از آتش بگذرند؛ نیکان را ایزدان نجات می‌دهند، وانگهی بدان به کلی نابود می شوند و این چنین بدی برای همیشه از جهان رخت برمی بندد.[16] زمین شکوفا شده، نیکان برای همیشه در شهریاری مزدا زندگی می‌کنند. روشن نیست که آیا باور به رهاننده‌ای فرجامین که در متون زرتشت سوشیانت نام دارد، از زمان زرتشت نشات می‌گیرد  یا از دورانی بعد. سرانجام این باور بدین شکل درآمد که سوشیانت از سلاله ی خود زرتشت که در دریاچه‌ای نگاه داشته شده، هنگامی پدید می‌آید که دوشیزه‌ای در آن شنا کرده و بارور می‌شود.[17]

گاثاها روشن می‌کند که زرتشت در جامعه ی خود طرد شد. گفته شده که وی در میان یکی دیگر از گروه‌های ایرانی در سرزمینی دیگر پس از آن مامنی یافت که گشتاسپ شاه را پس از آنکه همسر شاه آموزه‌های وی را پذیرفت، به کیش خود در آورد.[18] (جالب است که درگسترش ادیان، پیام آوران دینی بیشتر بزرگترین موفقیت را با شاهبانوان داشته‌اند. شاید زنان اشرافی وقت بیشتری برای کنجکاوی فکری و معنوی داشته‌اند؟ نمی‌توان به قطع گفت.)

با پشتیبانی گشتاسپ، زرتشت مانده ی زندگی درازش را برای آموزش پیروان مزدیسنا سپری کرده، مبلغانی برای گستراندن پیامش به سرزمین‌های دور فرستاد. به احتمال، این کار بیشتر در میان گروه‌های ایرانی همسایه انجام شده، گرچه می‌توان پژواک مفاهیم زرتشتی را در میان انیرانیان در سرزمین‌های دور تا اسیای کهین و حتا چین شنید. به روشنی به اندیشه‌های زرتشت بیشتر به صورت تهدید نگاه می‌شد، چراکه اشاره‌هایی در اوستا و دیگرجاها وجود دارد که مبلغان وی آزار دیده و یا حتا کشته شده‌اند. همین منابع بیان می‌دارند که چنین چیزی تنها ارداه‌ی پیروان زرتشت را نیرومندتر می‌کرد،  اینکه استواری آنها بسیاری را به گرویدن به این آینن ترغیب می‌کرد. گرچه شاید این سخن نمایه‌های تبلیغی داشته باشد،  اینکه سرانجام بیشتر گروه‌های ایرانی دست‌کم شکل‌هایی از آموزه‌های زرتشت را پذیرفتند، نشان می‌دهد که اندیشه های وی در نهایت با کامیابی گسترانده شده است.

باید خاطرنشان کرد که در محتوای جهان باستان، فکر وارد کردن دیگران به دین نه تنها متداول نبوده که حتا غائب بوده است، و در نظر بیشتر مردم شاید خیلی غیرطبیعی می‌آمده است، آنچه ما امروز به نام دین از آن یاد می‌کنیم، چیزی جدا از فرهنگ عمومی یک جامعه نبوده است. مردم دینی (و یا فرهنگی) را درست‌تر از دیگری نمی دانستند، که انها را به سادگی متفاوت می‌دانستند و هرکس بی شک از هنجارهای گروه خود پیروی می‌کرد. آنچه کسی باور داشت بسیار کم اهمیت‌تر از آنچه انجام می‌داد بود. در برابر این پیش زمینه، تاکید زرتشت بر باور درست و برگزینش شخصی و مسئولیت، باید بسیار بدیع  بوده باشد.

 



[1]در واقع آریان‌ویج مذکور در اوستا، این بخش از قراقستان در واقع متعلق به تاجیکستان مهد آریاییان بوده است.

[2]نگره‌های کلنز مورد پذیرش بسیاری از اوستاشناسان نیست و در رد آن سخنها گفته‌اند، برای نمونه می‌توانید نگاهی به مقاله‌ی زیر بیندازید:

Hintze, Almut.  On the Literary Structure of the Older Avesta,  Bulletin of the School of Oriental and African Studies, University of  London, Vol. 65, No. 1, (2002), pp. 31-51

شایان ذکر است که کلنز نگره‌هایی نوینی بر مبنای نزدیکی بیش از اندازه‌ی گاثاهای زرتشت با ریگ‌ودا بیان داشته که به گفته‌ی شائول شاکد این مکتبوداسازی بسیار تاسف انگیز است. در این باره نیز می‌توانید نگاهی بیندازید به مقاله‌ی شاکد در کتاب زیر:

Arnason, J. P., et al [Editors]. Axial Civilizations & World History,  Leiden, Boston: Brill, 2005

[3]به نظر نگارنده و هم‌چنین دانشمندان بزرگی چون شاکد (برای نمونه در همان مقاله‌ی بالا) و دوشن گیمن(زرتشت و جهان غرب، 1350، ص 98) اهوارمزدا خصیصه‌ای زرتشتی دارد و پیش و پس از زرتشت اهورامزدا مگر در دین زرتشت و آغازگر آن در گاثاها، نیامده است. بنابراین هرکه اهورانزدا را می پرستد با گونه‌ای از دین خود زرتشت آشنایی داشته است.

[4]آنچنان که در وندیداد آمده، مردمان آریایی از آریان‌ویج جایگاه زرتشت در شمال به سراسر ایرانی شرقی تا سند کشیده شدند

[5]به نظر می‌آید این تاریخ بر مبنای گفته‌ی هراکلیدس پونتوسی از اواخر سده‌ی چهارم پیش از میلاد باشد که گفته فیثاعورس در بابل نزد زرتشت نامی فراگیری دانش می‌کرده است. بنگرید به:

Kingsley, P.  The Greak Origin of the 6  Century dating of  Zoroaster, Bulletin of the School of Oriental and African Studies, University of London, Vol. 53, No. 2 (1990), pp. 245-265

[6]با مقایسه‌ی زبان گاثایی و پارسی باستان به جای مانده از هخامنشیان، به خوبی به تقدم گاثاها به آن پی می بریم.

[7]آنچنانکه نویسنده نیز توضیح می‌دهد، آیین زرتشت در کشورهای مختلف جهان ایرانی در تطابق با فرهنگ محلی بوده است. به نظر باید هرنوع پرستش اهورامزدا را ناشی از رخنه ی دین زرتشت دانست. به نظر می آید در دودورانی پیش از پدید آمدن شاهنشاهی هخامنشی کیش زرتشت در میان مردم ماد و همچنین پارسیان رخنه یافته باشد. کتزیاس نویسنده ی یونانی دوران داریوش دوم هخامنشی حتا از نام اسپیتمان از مادها اشاره می‌کند. نام‌های موجود در خاندان هخامنشی چون گشستاسپ و آتوسا و همچنین برمبنای کتزیاس پشوتن نشان از این رخنه می‌دهد. از سوی دیگر کاربرد واژه‌ی آرتا که تغییریافته‌ی اشاست (با نزدیکی بیشتر به ریتای سنسکریت) و همچنین نقش محوری دروغ در ترسیم خشونت و آشوب در نوشته‌های هخامنشی (بیستون) و همچنین تقابل دیوها  با اهورامزدا در نوشته‌ی خشایارشا گواهی های دیگری در این زمینه است. نقل‌هایی درباره ی گیش زرتشتی مغان در نوشته‌های یونانی دوران هخامنشی نیز بیانگر این است که یونانیان با کیش زرتشت به عنوان کیش ایرانیان اشنا بوده‌اند. اینکه در نوشته‌های اندک هخامنشی نامی از زرتشت نیامده، نباید جای تعجب باشد چراکه موقغیتی برای ذکر نام وی نبوده است. چنانکه شاهشان ساسانی نیز از وی نام نبرده‌اند، اما به قطع می‌دانیم که زرتشتی بوده‌اند. آشوکا که گرویده به آیین بودایی  و مروج ان بود و همچون گشتاسپ در آیین زرتشت وی را باید دانست، با آنکه نوشته هایی در ترویج بودایی نگاشته، تنها یک بار از بودا نام برده است.

[8]نگره‌ی تقابل کوچندگان تازنده با باشندگان کشاورز پیرو زرتشت با نگاه به ریگ‌ودا و همچنین نظر مارتین هاوگ پدید آمده، اما درباره ی زرتشت و گاثاها چنین چیزی تنها یک انگاشت است و مورد رد کسانی چون نیبرگ در دین‌های ایران باستان.

[9]گوش رون  نام پهلوی برای روان گاو است (گوش: گاو، رون: روان). آنچه نگارنده را به کاربرد این واژه به جای روان گاو  و یا از گوش به جای گاو در این یادکرد نویسنده از گاثاها کشانده آن است که منظور زرتشت از گاو و روان آن در گاثاها از خود گاو که قربانی مراسم پایکوبی مردمش بوده، فراتر  رفته به گاو نخستین آفرینش نیز ارجاع دارد. گاو می‌تواند نماد جهان آفرینش  باشد و قربانی گاو چنانکه به نحوی در مهرگرایی دیده می‌شود،  نماد آفرینش است.چنانکه نیبرگ اشاره دراد، دین مهری کهن‌ترین  گونه ی ایین ایرانی پیش از زرتشت است و شاخصه ی ان، این بود که گاور نخستین  قربانی شده و هستی شکل و قالب می‌یافت. بی‌شک نمایه هایی از سرودهای زرتشت حاوی مفاهیم استعاری از مفاهیم موجود در زندگی  شبانی جامعه ی زرتشت بوده است، در عین حالی که گاه خود این مفاهیم نیز مورد نظر بوده آند. برای بحث بیشتر درباره‌ی جنبه‌ی استعاری گاثاها بنگرید به:

Cameron, G. Zoroaster, the Hesrdsman, Indo-Iranian Journal, Vol. 10, Issue 4 (1968), pp. 261-281

McIntyre, D. G. Metaphor in the Holy Gathas, The Natural Metaphore. Circle of Ancient Iranian Studies (CAIS) at the School of Oriental & African Studies (SOAS): Iranina Religion: Zarathushtrian, http://www.cais-soas.com

[10]مانتره، بویژه مانتره سپنتا سخن الهی معنا می‌دهد. این جمله به نظر معنای استعاری دارد.  نمونه های آن بارها در گاثاها آمده و نیز در اوستای جوان وجود دارد (یسنا 1، 13 و فرگرد 22 از وندیداد).

[11]در اینجا نویسنده به نکته‌ی بسیار مهمی اشاره کرده که جاداشت دراین‌باره بیشتر سخن رو. نخت انکه مبنای الاهیاتی اندیشه‌ی یکتاگرایی ایرانی برتر و جهان‌تر از آنچه نزد یهود بوده، است، دوم آنکه  جدا از آغاز سفر پیدایش که به آفرینش می‌پردازد و نویسندگان بسیاری آنرا ساخته و پرداخته‌ی عزرای کاتب از نمونه‌ی الاهیاتی سرئران ایرانی‌اش می‌دانند و همچنین اشاره ی کوچک ارمیا (27: 5) تا سخن اشعیایی دوم که در کنار نام بردن از کورش بزرگ به عنوان مسیح یهود، از یک خداشناسی و توحید پرداخته سخن می‌گوید، اشاره‌ای به آفرییندگی و جهانی بودن یهوه خدای اسرائیل نشده است. در واقع در آغاز یهوه خدایی قبیله ای بود که سرانجام با برداشت از جهان‌بینی ایرانی به خدایی جهانی بدل شد.

[12]در گاثاها یا سخنان خود زرتش اشاره‌ای به ایزدان نشده است. نام مهر یک بار در گاثاها آمده، اما نه به صورت یک خدا و یا ایزد بلکه در معنای پیمان، آنچه معنا می‌داده است.

[13]در خود گاثاها نام انگره مینو آمده است (یسنا 45: 2)، همچنین در گاثاها از آکامینو نیز در زمره‌ی دیوان یاد رفته (یسنا 32: 3 و 5 و یسنا 30: 3) از اشما تنها یک بار در گاثاها (یسنا 30: 6 یاد رفته است. در حالی که زرتشت نیکی و بدی را آشکارا از یکدیگر جدا دانسته و خدا را رچشمه ی نیکی دانسته، اما بدی را هیچ‌گاه متضاد خدا یا اهورامزدا ندانسته است.

[14] از دوزخ در سخنان زرتشت به نام سرای دروغ یاد رفته (یسنا 46: 11) و اینکه به فرمان انگره مینو باشد سخنی نرفته است.

[15]چنین توصیفاتی در گاثاها وجود ندارد. شرح چنین توصیفاتی در کتاب پهلوی بندهشن دیده می‌شود.

[16]درگاثاها هرچند مبهم، از این امر سخن رفته(یسنا 51: 9/  32: 7/ 30: 7) که می‌توان با نوشته‌های پهلوی مقایسه کرد و بهتر فهمید.

[17]سوشیانت یا رهاننده چندین بار به صورت مفرد که شاید مراد خود زرتشت باشد و جمع در گاثاها آمده است (یسنا 48: 9 و 12). باور پرداخته در این‌باره در یشتها دیده می‌شود (13: 62 و 142/ 19: 92).

[18]این زن آتوسا نام داشت (یشت 15: 95 و 96). نام دختر کوروش بزرگ و همسر داریوش بزرگ هخامنشی به نظر از نام وی برداشت شده است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٤/٦ - ابوالفضل ایران نژاد
Life, Universe, Faith & Religion

 

by Abolfazl Irannejad

History of religious ideas and as a result of that, religious rituals and customs and eventually, religions, comes from the principle of lack of knowledge of man and his curiosity and willingness to know more and describe what he observes in a logical sense and finally a clue of what will happen next! In fact, the whole story is that being in present time, given some initial conditions from the past which eventually lead to unknown past; we want to find out the future and the end! The big issue here is that we do not know exactly our initial conditions, we do not know exactly from where we came from! For human mind, as a processing system, this is a not a closed problem to be solved! For a system provided that initial conditions are given, we may get to the solution! We do not know from where we came from, so necessarily we will not know to where we are going! Even if our initial conditions were known perfectly, our mind, as our solver is so limited and our future is so coupled with the entire universe that we could not actually solve the problem to get the future as our solution!

All of a sudden we opened our eyes to a wonderful world without knowing if we did exist before that or not! Why we think about this is an outcome of the principle of intellectuality! In general and especially for living creatures, there is an intellect! Or better to say, partial intellect! Why this is more important for us? Probably since we are more complete (yet not perfectly complete) intellects! One of the arguments about god is the principle of intellectuality! We are partial intellects of a system!  We exists, we feel our selves and and we create a reality for ourselves, this can be similar to the entire world that we observe! The entire existence of the universe is due to an intellect! To us, the perfect intellect which we may call it, God! We may use the cause and effect principle, but at the end, this principle cannot end up to a restrict reasoning of a primary cause, which we may call it God! Since at the end, we would get to cyclic causes and effects and the final conclusion that whether, there must be a primary reason for which there is no reason and the overall system is deterministic or what we saw as a cause and effect process is a probabilistic process! The reasoning of existence and intellectuality  principle  mentioned above sounds "reasonable" to me! But for sure you may find an argument against that! In fact the whole story is the incompleteness of our input data and our logical reasoning! People may give ideas which may sound reasonable for some people, meanwhile others cannot agree with that! This is these ideas or speculations that we call faith! In fact, to be a theist or atheist! For both of them, you need faith! The system is incomplete and by no means you can get a perfect solution without any faith! To the end, there must be a personal bias due to some reasons, probably tractable in your life, that you may hold one of these opinions!

it is noteworthy to mention here that looking overally to this process of faith, I , personally, conclude that there are more reasons to believe in '''god" other than not believing in him! In fact, you need less faith to believe in God other than not believing in him!

up to this point, it should be pointed out that believing in God for the time being does not lead to any other beliefs and only this is an explanation of the whole world and also this is a personal explanation! Your explanation might be different than mine, as we are living in our own created world. Which of these explanations are correct? It does not really matter! As it is personal! Believe in whatever it works for you, to whatever it makes you happy! We are not perfect intellects to understand even our own lives! I may say that we are designed like this!

Another important point here is that: does this god that was explained above have anything to do with our so called religions? The true answer is yes and no! Yes, because the core of any religion is its beliefs and beliefs come from reasoning and faith and No, since gods of religions are described in an old fashion, belonging to the time that those religions were born! As a matter of fact, we can say that our god has been evolved as we have been evolved! 

The history of man can be explained, primarily with two principles: evolution and incompleteness!

Why we have got to the conclusion that we refuse past speculations about the universe? Our knowledge has been improved; we know more, especially our surrounding, although our knowledge on a larger scale is still as limited as the time of religions! We are limited and by no means we can know the whole world! So still we need some faith! And by no means the question of god can be answered! And it will not get an answer in the upcoming future! the progress in science and our knowledge has given us the tool to have a clue about our abilities and now we are in the point that we should admit our limitedness scientifically! As a principle! principle of the impossibility for us to understand and resolve a system completely!

Primitive people began to speculate that there must be some reasons behind what they saw as the universe and its processes! This is exactly due to the logical sense of human mind, according to which for any effect, there is a cause! all in all since early history of man up to know, these logical reasoning has been the primary tool of man in his life and this has been the way we observe and describe our world and according to us, as we advanced through history with the development of science and increasing knowledge we have found evidence in our surroundings that our logical thinking corresponds to the actual world we live in! In other words, the virtual universe that we construct in our minds according to our logical thinking corresponds to the reality of the world we sense! Then out of this observation we got to the conclusion of the impossibility of a perfect description! And at last to the point that even we question this process: what we think of our world is our world! In this sense, for anyone, there is a unique world! i.e. we create the reality according to input to our minds and according to the logical process that happens in our minds! What is the overall reality? It is an outcome of the interactions of all of our realities!

is there a unique law by which this process occurs at least for us, for our minds? Different people with the same input data can get to different conclusion? Or provided that we know all the input data, such as education, childhood conditions, all of the events happened to someone, we can describe the process, with our logical processing! The answer is unknown and it goes back again to the primary question: deterministic world, God, design and the uniformity of human mind or probabilistic world, no God, no design, no strict law, no uniformity!

What we have as a system, whether a small system around us, even ourselves or a bigger one, like the entire universe, is it deterministic? is there a cause and effect logics behind it or better to say, can it be described by a logical reasoning? What we observe as random processes, are they really random? or simply we cannot understand it exactly that we call it random! in fact we have seen deterministic systems that can be described overally by stochastic processes! Can we conclude that there is no real random thing? Or on the contrary what we see as a deterministic system, is a special case of a random process!

my personal conclusion is that, in a yet probabilistic sense and provided that there are more reasons for us and less faith to think about a deterministic system (in analogy to a direct computation versus modeling; more computations, less modeling, more accuracy!), I believe in God! his design, his universe, the vision that he has given to all of the creatures and especially us, as the most evolved creatures we know around us, uniformity of our minds and although with different initial conditions for each of us, the possibility for us to evolve with equal opportunity, one by one and all together!

In my view, the world and especially our human world is evolving toward a better world! I may say God created the world and it is evolving as a law put by god in it! Our world is much better than the ancient world! Human values have been strengthened and morality as a tool for harmony of living together has been raised! new horizons have been opened to people and by definition, life is experience and trial and error! We try something and as a result we decide! for example, in some points probably man has harmed his environment, but soon afterwards, he realized that life is a common thing, and you should live with harmony of living with others! Man polluted his environment, but now he is making steps to compensate those harmful actions! All in all man is learning, as the whole life is to learn from experiences, that we should live in harmony not only with other people, but also with other creatures! There is enough room for everybody and everything and man is learning to include the entire world in him and reduce his selfishness, understanding the fact that you cannot really be happy when there is an unhappy face beside you! Relative to the population of the world, there has been less war compared to the ancient world and even man has made rules for wars to create less loss! This will lead to a no war world! All of these things look promising! Human life is evolving for the good!

we do not know our world, we do not know the future, we do not know what will happen to us as we die, but we have a path ahead of us, this is the only thing we can do: live our lives and learn and include as many creatures as possible as part of ourselves to extinguish the selfishness and create a common self with other people and with the rest of our universe! There is no way for old religions to survive in this condition! And I can see an upcoming future that religions will go away as "religions" and all of them will be seen as the heritage of our past! To the single religion of the world which we may call it humanity or better to say universality!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۳/۱٦ - ابوالفضل ایران نژاد
IRAN as Perceived

by Abolfazl Irannejad

What distinguish the Iranian culture from its neighbors are its long history and its continuity throughout the ages. It is this character that constructs the Iranian identity which goes beyond ethnic and even linguistic affinities. Different ethnicities and languages around the circle of Persian entity are the building blocks of the Iranian culture. Iran’s rich culture is due to borrowing cultural elements from different ethnicities and languages and truly all the Iranian people have effective roles in its structure. This multicultural character of the Iranian identity makes it not only friendly to outsiders but even it embraces them. This global view of Iranian culture has a long history dating back to Cyrus the great charter of human rights, the first in history, declared in Babylon about 2500 years ago and it is pronounced in the Persian Emperors’ tolerance to foreign cultures and religions. Since then embracing other cultures and learning from them has been the most important feature of Iranian identity and culture and by this it has retained itself in upheavals that could destroy a nation. Greek supremacy after Alexander, cultural dominance of Arabic Islam after Arab conquest followed by Turkish dominance could not weaken the Iranian identity, yet it assimilated them and influenced by them toward a richer culture!

Maybe the greatest example of this can be seen in the way Iranians perceived Islam. Iranians embraced Islam by transforming it from a pure Arabic tradition to a universal culture with solid philosophical basis. Therefore in contrast to Arabs that being Muslims is the essence of their culture and even nationality, for Iranians Islam was a set of new beliefs, understanding it and making it more fruitful was the cultural challenge in reaction to Arab conquest of Iran! Probably it is the main reason Iranian culture did not resolve in Arabic Islam and yet Iranian identity made an Iranian version of Islam that is tolerant and friendly to others.

The diversity and multicultural character of Iranians should also be viewed in accordance to very diverse local climate conditions around the country. The environmental diversity from Cold and snowy mountains of Azerbaijan down to green plain areas of Zagros followed by plain deserts did influence the local customs and traditions of Iranian people, making them flourishing alongside each other.

Most Iranians would like to be remembered and viewed by others as a diverse nation, blossoming great figures throughout history with an ancient and influential culture and civilization still alive and continued to this day, beginning from Zoroaster whose ideas changed the world of religions and still inspiring for Nietzsche to world leaders as Cyrus the great and to its famous Persian literature keeping its indigenous nature and yet influenced and enriched by so many cultural elements from Islamic culture to Buddhism and western Christianity, mentioning great poets as Hafez that did influence great figures such as Wolfgang Goethe so profoundly and then to the follow-up of Iranian society to modern world and its democratic demands more than a century ago beginning with constitutional revolution to its civil non violent Green democratic movement in recent years.

Iranians has kept their identity beginning with Aryans giving their names to the country down to the contemporary Islamic Iran with so diverse ethnic groups and localities, they kept going forward in flourishing its culture embracing foreign cultures and interacting with them.

This may be the view and perspective that people around the world may have about Iran.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۳/٩ - ابوالفضل ایران نژاد
کتاب‌ها

آریانام

 

تاریخ و فرهنگ ایران باستان

 

Aryanam

 

History & Culture of Ancient Iran

 

نگاهی نوین به روییدن تمدن ایرانی، آیین، دانش و فرهنگ ایران باستان و جهان‌نگری و فرمانروایی هخامنشیان

 

A new perspectiveto the rise of Iranian civilization, culture, religion & science in ancientIran and the glorious history of the Achaemenids

 

پژوهش و نگارش: ابوالفضل ایران نژاد

  ByAbolfazl Irannejad

 

این کتاب را نخست به نیاکان فرهمند خویش که با دادگری و توان کامل بر جهان فرمان می‌راندند؛ همه‌ی آنهایی که جانشان را در راه میهن و مردمش فدا کردند از آرش کمانگیر، آریا برزن و رستم فرخزاد تا شهید همت و سپس به همه‌ی آنانی که دلشان برای ایران می‌تپد تقدیم می‌کنم.

 Dedicated to my glorious ancestors who ruled all the known world with power and yet with justice and tolerance and respect to nations; and to anyone who has sacrificed his/her life for Iran from Arash the archer, Ariobarzanes, Rostam Farokhzad up to now and to anyone who devotes his/her life to Iran    

 

 

 صفحه کتاب آریانام در فیس بوک

http://www.facebook.com/pages/Aryanam-History-Culture-of-Ancient-Iran/53989483113

خرید کتاب آریانام 

http://www.hosool.com/index.php?mark=5&productID=5327&vote=yes

 

ایران  و  اندیشه‌های دینی

 

 

   Iran 

 &

 

Religious  Thoughts  

تاثیر دینی ایران بر جهان

نقش ایران در ادیان و اندیشه‌ها

Religions & Thoughts in Exchange with Iran

Iran'sInfluence on Religions & Thoughts

 

 پژوهش و نگارش: ابوالفضل ایران‌نژاد

  ByAbolfazl Irannejad

 

این کتاب برای انتشاربه نشر ورجاوند سپرده شده است.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/۱ - ابوالفضل ایران نژاد
نقش ایران و ایرانیان در اسلام

آنچه از آن به عنوان اسلام مستفاد می‌شود را باید در سه منظر دید: اسلام آغازین، اسلام سیاسی و اسلام فرهنگی. اسلام آغازین، اسلامی که در مکه بالید، یک آیین اصلاحی در میان عرب و یک روش زندگی برمبنای موازین والای الهی و اخلاقی بود که می‌توانست نظر دیگران را نیز جلب کند، اسلام سیاسی که از حکومت پیامبر در مدینه آغاز می‌شود و به حکومت خلفا می‌رسد، نخست کوششی برای ایجاد تمدن و حکومت در میان اعراب و سپس جهان‌گشایی به نام اسلام بود، آنچه در این وجه اهمیت دارد، عربیت است و نه اسلام. سرانجام اسلام فرهنگی و یا فرهنگ اسلامی، میراثی مشترک بود از مردمان جهان اسلام و بویژه ایرانیان در ادامه‌ی فرهنگ ملی آنها در تطابق با هویت نوین اسلامی و با هماهنگی با دیگر ملل جهان اسلام. تاثیر ایران بر اسلام در این سه منظر بویژه در مورد سوم قابل‌توجه است، اما در اسلام آغازین نیز می‌توان رگه‌هایی از تاثیر ایران را یافت. در این نوشتار به بررسی تاثیر ایران بر اسلام در این دو منظر پرداخته می‌شود.

 

 

 

تاثیر ایران  در اسلام آغازین

گرچه در صدر اسلام، به دلیل عدم ارتباط قابل‌توجه میان اعراب با آیین و فرهنگ ایران، نمی‌توان نمایه‌های زیادی از تاثیر ایران بر اسلام آغازین را در نظر داشت، اما تاثیر ایران از بعدجهانی‌اش و از راه تاثیر بر یهودیان و مسیحیان و دیگر مردمان خاورمیانه بر اسلام به خوبی روشن است. دایره‌ی دینی اسلام تنها بر محور کانون یهودیت و مسیحیت است، این امر شاید بیشتر مبتنی بر ناآگاهی بر ادیان غیرسامی چون مزدیسنا و بوداگرایی بوده باشد و یا نگاه آغازین قومی بدین معنی که اسلام دینی مناسب اعراب می‌بایست باشد، بدینرو در  تناسب با جامعه‌ی عرب که یهودیان و  تا حد کمتری مسیحیان را در کنار خود می‌دید و با فرهنگ آنان به خوبی آشنا بود، دینی موازی با یهودیت و در ارتباط با آن پدید آمد.

با توجه به واژه‌های پارسی به کار رفته در قرآن مانند فردوس[۱] و همچنین تاثیر بسزای ایران در اسلام از سده‌ی نخست هجری به بعد که پیش‌زمینه‌هایی از این تاثیر را ترسیم می‌کند، می‌توان انگاشت که اعراب با فرهنگ ایران نیز آشنایی‌هایی داشته‌اند، هرچند که این آشنایی محدود بوده است.[2] باورهای همانندی با باورهای ایرانی بویژه درباره‌ی فرجام‌شناسی در اسلام دیده می‌شود؛ چنین باورهایی از دو راه به اسلام رسیده است: منابع یهودی متاخر چون میدارش که در میان یهودیان عربستان پراکنده بود و همچنین مکاتب مانوی-غنوصی در بستر عربی.[3] شاکد درباره‌ی فرجام‌شناسی می‌گوید: یکی از موضوعاتی که در آن گواهی روشنی از وابستگی نزدیک میان باورهای اسلامی و ایرانی دیده می‌شود که وابستگی احتمالی اسلام را به ذهن متبادر می‌سازد، فرجام‌شناسی است. مایه‌ی اصلی فرجام‌شناسی اسلامی از منابع یهودی و مسیحی گرفته شده که خود آنها به پیشینه‌ی ایرانی وابسته‌اند؛ اما عناصری در دید اسلامی رویدادهای فرجام‌شناختی وجود دارد که به روشنی از ایران گرفته شده است.[4]

مورخان اسلامی اخباری ذکر می‌کنند که پیامبر اسلام و جانشینانش با مانویان درباره‌ی مسائل دینی بحث می‌کردند،[۵] در اینراستا درباره‌ی مسئله‌ی شر، قرآن در تقابل آشکار با مانویت و یا مزدیسنای متاخر می‌گوید: از دوگانه‌گرایی پیروی نکنید و تنها او است خدای یکتا.[۶] گرچه اسلام روشنایی و تاریکی را به عنوان دو اصل اساسی نمی‌شناسد، قرآن دو قلمرو را نشان می‌دهد که یکی عالم نور و دیگری جهان تاریکی است: «خدا ولی مومنان است و آنان را از تاریکی بیرون میآورد و به روشنایی رهبری می‌نماید. طاغوت ولی کافران است و آنان را از نور بیرون می‌برد و به تاریکی می‌کشاند».[۷] دو اصل نیکی و بدی مانوی در جایگاه نور و در جایگاه تاریکی هستند. نیکی همیشه به عالم بالا می‌رود و بدی به پایین گسترش دارد. باور به عالم بالا و پایین از جهان‌بینی بابلی و ماندایی ناشی می‌گردد و نفوذ آن در ادیان سامی نمایان است. گرچه در قرآن آمده که به‌هرسو که بگردید آنجا سمت خدا است،[۸] باز در آیه‌ی پنجم از سوره‌ی ملک (۶۷) می‌خوانیم: [۹] «آسمان جهان را با چراغ‌هایی آراستیم و آنرا رجم‌گاه اهریمنان قرار دادیم و برای آنان کیفر دردناکی آماده کردیم». نظر به محتوای این آیه، اهریمنان در عالم پایین جای دارند و نمی‌توانند به جهان بالا راه یابند و به ملکوت آسمان‌ها دسترسی پیدا کنند.[۱۰]

همانندی‌های دیگری را نیز می‌توان میان مانویت و اسلام جستجو کرد: کیش مانی آیینی بود جهانی و همچنین واپسین؛ مانی زمان خود را عصر واپسین نامیده و خود را مهر پیامبران می‌دانست. وی تاکید می‌کند که دینی که من برگزیده‌ام از ده دیدگاه برتر از ادیان کهن‌تر است؛ وی همچنین متذکر می‌شود که ادیان پیشین تنها در یک کشور بوده و با یک زبان عرضه شده‌اند، وانگهی آیین وی در همه‌ی کشورها و در همه‌ی زبان‌ها نمود می‌یابد. نکته‌ی دیگر آنکه برخلاف کیش‌های کهن، آیین وی با ایجاد یک مجموعه‌‌ی کتب، از تحریف آیندگان بدور خواهد بود.[11]

مانی دین را آنچنانکه در یهودیت و مسیحت برداشت می‌شود، تنها به یهودیان محدود نمی‌کند و بیان می‌دارد که در میان هر ملتی پیامبری پدید آمده است؛ چیزی که در قرآن آنرا باز می‌یابیم و سرچشمه‌ی چیزی است که بتوان گفت وحی بر غیر یهودیان نیز فرود می‌‌آید. هرچند که اسلام از راه وابستگی نیایی اعراب به ابراهیم، آنرا در چارچوب سامی و نه یهودی بیان داشته و وحی را در سلسله‌ی اسماعیلی ابراهیم نیز امکان‌پذیر دانسته است. در واقع اسلام اعتبار دیانت را به ابراهیم داده است که از آن یهودیت و مسیحیت و همچنین اسلام اعتبار می‌یابند.

 دکترین وحی در آیین مانی و اسلام به یکدیگر شباهت بسیار دارد. ابن ندیم می‌گوید که فرشته‌ای نزد مانی آمده می‌گوید درود بر تو ای مانی از سوی من و از سوی خدا که مرا به سوی تو فرستاده و تو را برگزیده تا پیامبرش باشی. آنچنانکه مانی اعلام می‌کند که من از بابل آمده‌ام تا منادی مردم جهان باشم، اسلام نیز دینی جهانی است. همچنین مانی برپایه‌ی کتاب شاپورگان، واپسینِ پیامبران است. در قرآن نیز می‌خوانیم که محمد(ص) خاتم‌النبین است.[۱۲] در دین مانی در روز رستاخیز چون ملکوت الهی حامیان جهان دنیا را ترک کنند، کره‌ی خاکی درهم فرومی‌ریزد، این باور به گفته‌های قرآن ماننده‌ است، اما قابل مقایسه نیست. همچنین از دید مانی رستاخیز روحانی است، در صورتی که اسلام طرفدار معاد جسمانی است.[۱۳] دید اسلامی به مسیح مشابهت کاملی با دید مانوی دارد، ابن ندیم و ابوریحان بیرونی[۱۴] نقل کرده‌اند که مانی خود را پاراکلت می‌دانست که عیسا به ظهور او نوید داده بود، از این گذشته چنانکه در قرآن می‌خوانیم که عیسا کشته و مصلوب نشده، مانویان نیز بر این باور بوده‌اند. در سوره‌ی مائده(۵)، ۱۱۶ سه‌گانه‌ی مسیحیت را خدا، مسیح و مریم دانسته است که نمی‌توان چنین چیزی را میان مسیحیان دید، وانگهی به نظر می‌‌آید که چنین چیزی زمینه‌ای مانوی داشته باشد، چه مانویان روح‌القدس را با مادر زندگی برابر می‌دانستند. زکات، روزه و نمازهای روزانه که ستون‌های عبادت در اسلام هستند، بسیار به نمونه‌های مانوی شباهت دارند. نمازهای روزانه به مانند آیین مانی با وضو گرفتن انجام می‌شود و به مانند دین مانی در صورت نبود آب می‌توان با خاک تیمم کرد؛ از این گذشته سجده و قیام نماز مانوی به رکعت‌های نماز اسلامی شباهت دارد.[15] به‌هرو آموزه‌های مانوی در باورهای اجتماعی مسلمانان و فرق اسلام تاثیر داشت، برای نمونه فرقه‌ی ثنویه‌ی اسلامی نیکی را از یزدان داند و بدی را از اهریمن شناسد.[۱۶]

 

 

 

تاثیر ایران در اسلام فرهنگی

درست است که اعراب با سلاح ایدئولوژی به ایران وارد شدند، اما ایرانیان نیز آنچنان بدور از دانش و فرهنگ نبودند که در برابر این سلاح پایداری نکنند و گروه بسیاری همچنان بر دین خود باقی ماندند و آن گروهی که اسلام پذیرفتند در پدیدآوردن تفکر اسلامی از آغازین دوران اسلامی نقشی بسزا داشتند و به‌گفته‌ی ریچاد فرای این ایرانیان بودند که اسلام را از بندهای قومی عرب بدر آوردند و آنرا تبدیل به دینی جهانی کردند که قابلیت پذیرش فراقومی داشته باشد. قوم ایرانی هستی خود را به عنوان جامعه‌ای که نگهدار زبان و هویت خویش است، اثبات نمود. این امر بیش از هرچیز ثمره‌ی فرهنگ وسیع ایرانی بود که درست پیش از سرنگونی ساسانیان بار دیگر با عظمت شایانی شکفتن آغاز نمود و بدین ملت یک خودآگاهی، یک سنت فرهنگی و یک خاطره‌ی زنده‌ای از خلاقیت ادبی خویش بخشید. همچنین پایداری دین زرتشت پس از اسلام در ایران یکی از علل این امر بوده است که ایمان به پیامبری محمد(ص) و به قرآن در این سرزمین پارسی‌زبان، شکل و صورت ویژه‌ای به خود بگیرد.[۱۷]

بسیاری از دانشمندان بلندمرتبه‌ی اسلام از روزهای نخست از نژاد ایرانی برخاستند و گروهی از اسرای جنگ مانند چهارفرزند سیرین که در جلولا اسیر شدند، بعد در جهان اسلام به مراتب شامخی رسیدند. افزون بر آنها نخستین پایه‌گذاران علم تفسیر و حدیث، کسانی چون نافع و عاصم و ابن‌کثیر و محمد‌بن اسمائیل بخاری و مسلم بن حجاج نیشابوری و دیگران از ایرانیان بودند.[۱۸] بزرگترین دانشمندان اسلامی و رهبران مذاهب چهارگانه‌ی اهل تسنن مگر امام صادق که رهبر تشیع است ایرانی بودند.[۱۹] هنوز سده‌ی نخست اسلامی به پایان نرسیده بود که ایرانیان صاحب‌اندیشه و به اسلام پیوسته در بصره که از نخستین مراکز اسلامی در ایران بود به درس و بحث مسائل فلسفی و کلامی در پرتو آیات قرآن پرداختند و تفکر دینی را در اسلام پایه‌نهادند.[۲۰] می‌توان گفت که حیات معنوی اسلام همه چیزش را مدیون ایرانیان است و از این است که جنبش تشیع بدست آنها پا گرفت.[۲۱]

نخستین مسلمانانی که به عراق و ایران آمدند، به آیین تکامل یافته‌ای برخوردند که گرچه جلوه‌ی کمتری در آن هنگام داشت، چالشی فکری را برای مسلمانان به ارمغان آورد، چه این دین برعکس یهودیت و مسیحیت برای آنها تازگی داشت؛ چراکه قرآن درباره‌ی یهودیت و مسیحیت سخن گفته بود، اما آنچنان یادی از آیین ایران نکرده بود. معتزلیان که بسیاری از آنان در عراق و ایران زاده شده و بسیاری از آنان از موالی بودند، نظریه‌پردازان نخستین اسلامی در مواجه با دیگرانی چون مزدیسنان بودند. با مقایسه‌ی سازمان فکری ایندو می‌توان دریافت که معتزله بسیاری از نگره‌های اخلاقی خود را از پیشینیان زرتشتی خود به وام گرفتند. از جمله به نظر میآید که بحث درباره‌ی قَدَر تا اندازه‌ی بسیاری از اندیشه‌های مزدیسنا ریشه گرفته باشد. بنیاد باور قدریه براین نکته بود که آدمی فاعل کارهای خویش است و نباید کرده‌های خویش را به خواست خدا حواله کند. بعدها کسانی که این اندیشه را پذیرفتند کوشیدند تا آنرا با قرآن و حدیث نیز سازگار کنند، اما تاثیر مزدیسنا را در ایجاد این اندیشه به آسانی انکار نتوان کرد. اما به هر حال معتزلیان دکترین اساسی اسلام در توحید مطلق را همواره در برابر هرگونه دوگانگی و یا چندخدایی نگاه داشتند. از اینرو زرتشتیان فاصله‌ی خود را با آنها حفظ می‌نمودند، برای نمونه کتابی پهلوی از سده‌ی سوم هجری از مردان فرخ به جای مانده که دربردارنده‌ی بحث‌هایی علیه معتزلیان و همچنین اسلام سنتی است.[22]

با پدید آمدن مکتب اسلامی و تفکر و اندیشه، ایرانیان بیشتری به اسلام و بویژه تشیع که پا می‌گرفت رو آوردند و بدینسو تشیع که در آغاز مکتبی عربی بود، بیشتر رو به ایرانی بودن رفت. از سوی دیگر تشیع پایه‌ای برای خیزش‌های ملی شد، این امر بویژه پس از فاجعه‌ی کربلا نمایان می شود، چه ایرانیان دنبال هر فرصتی بودند تا خود را از ستم امویان برهانند. آنچنانکه شریعتی می‌گوید، تشیع در برابر تسنن، عبارت است از اسلام رده‌ی محروم و محکوم، در برابر اسلام رده‌ی حاکم و برخوردار در تاریخ اسلام.[۲۳]

بدینسو بدیهی است که ایرانیان در شکل دادن مذهب شیعه نقش اساسی را داشته‌اند. برخی از پژوهشگران باور دارند که مساله‌ی اختصاص امامت برای علی و خاندانش که بنیاد مذهب شیعه برآن استوار است، ناشی از باورهای ایرانیان مبنی بر انتخاب شاهان از سوی خدا و داشتن فرِکیانی است.[۲۴] احتمال می‌رود در هیچ کشوری مانند ایران ساسانی، اصلی که به موجب آن، حق آسمانی برای پادشاه قائل شوند پیروانی راسخ‌تر از ایرانیان نداشته است. این امر زمانی بیشتر جلب توجه می‌نماید که تلاش شده تا میان خاندان امامت و خاندان ساسانی پیوندی برقرار کنند؛ بر این پایه فرزندان حسین (ع) که پس از او به امامت رسیدند از سویی به پیامبر اسلام می‌رسند و از سوی دیگر به خاندان ساسانی، چراکه مادر امام چهارم را شهربانو دختر یزدگرد سوم دانسته‌اند. آنچه درباره‌ی اسارت شهربانو و دیگر دختران یزدگرد در زمان عمر گفته شده نمی‌تواند درست باشد؛ اما گویی روایتی از امام رضا (ع) وجود دارد که می‌تواند درست باشد مبنی بر اینکه دختران یزدگرد در زمان عثمان به اسارت رفتند؛ در این روایت همچنین آمده که شهربانو سرزا زندگی را بدرود گفته است.[۲۵] آنگونه که ذبیح‌ الله صفا از کتاب النقض عبدالجلیل قزوینی نقل می‌کند، پیوند تشیع با باورهای ایرانیان باستان از گذشته مشهود بوده است و در بیان پیوند ایندو بویژه از باور فرکیانی ایرانیان و ظهور منجی یاد رفته است که در تشیع نمود برجسته‌ای یافته است؛ همچنین به این نکته نیز اشاره شده که همانگونه که ایرانیان مزدایی عمر را بیش از دیگران ملعون می‌دانند، در تشیع نیز با آنکه غاصب اول ابوبکر است، عمر بیشتر منفور است.[۲۶]

سهرودی و حکمت اشراق[۲۷]

سهرودی، دانشمند اهل سهرود زنجان از سده‌ی ششم هجری، بنای فلسفی را که فلسفه‌ی مشایی یونانی در بطن جهان اسلام برافراشته بود، در هم ریخت و حکمت اشراق را پدید آورد که سرچشمه‌ی آن به اندیشه‌ی ایران باستان می‌رسد. سهرودی در رساله‌ی کلمه‌التصوف می‌گوید: «در میان ایرانیان باستان گروهی بودند که به سوی حق رهنمایی می‌کردند و به وسیله‌ی او در راه راست هدایت می‌شدند. فرزانگان برجسته‌یی بودند که نمی‌توان آنان را با کسانی که مغ می‌نامیم همسان دانست.[۲۸] حکمت والا، حکمت درخشان آنان، حکمتی که تجربه‌ی عرفانی افلاتون و اسلافش نیز گواه آن هستند بوده است که ما در کتاب خود با عنوان حکمه‌الاشراق دوباره زنده کرده‌ایم و من برای چنین طرحی هیچ پیشرو و پیشگامی نداشته‌ام». نکته‌ی جالب توجه آن است که آغاز متن اصلی عربی این گفتار، «و کان فی الفرس امه یهدون بالحق و به کانوا یعدلون...»، مشابهت کاملی با آیه‌ی ۱۵۹ سوره‌ی اعراف (۷) دارد: «و من قوم موسی امه یهدون بالحق و به یعدلون». در این آیه سخن از گروهی از قوم موسا می‌رود که برای راهنمایی به حق برگزیده شده بودند؛ سهرودی این انتخاب را به ایرانیان منتقل می‌کند و نیت او بس معنی‌دار است.

بنا بر این فلسفه، بر تارک سلسه مراتب وجود، نورالانوار جای دارد که تجرد آن از هرگونه تجردی که قابل تصور باشد فراتر می‌رود. از نورالانوار نور نخستین نشات می‌گیرد که نخستینِ انوار قاهره است و آن همان است که سهرودی آنرا به نام مزدایی آن، بهمن می‌نامد. از روشنایی که پیوند میان نورالانوار و نخستین نور را تشکیل می‌دهند، نوری دیگر نشات می‌گیرد که دومین نور است. این پیوند اصلی و اولیه‌، سرمنشا و نمونه‌‌ی نورهای دیگر است. به‌همین ترتیب، سهرودی از همه‌ی امشاسپندان در اینجا و آنجا نام می‌برد.

آنگونه که سهرودی در حکمه‌الاشراق و نیز الالواح‌العمادیه می‌گوید، نوری که از نورالانوار ساطع می‌شود همان است که ایرانیان باستان، فر (خورنه‌ی اوستایی) می‌گفته‌اند. این تفکر همپای آنچه سرچشمه‌ی تفکر حکمای شرقی است، نوع و مُثل حکیم کامل را در مقام خلیفه‌ی خدا بر روی زمین، امام معصوم، می‌نمایند. سهرودی بیان می‌دارد که از جهان روشنایی برجانهای انسان‌های کامل نوری می‌تابد که جانها از آن روشنایی می‌گیرند. همین نور است که فر نامیده می‌شود و همان است که زرتشت درباره‌ی آن گفته است: «فر، نوری است که از جوهر الهی ساطع می‌شود و به واسطه‌ی آن آفریدگان به‌گونه‌ی سلسله مراتبی نظم یافته‌اند، که بر طبق آن برخی از آفریده‌ها بر دیگران تقدم دارند و در همان احوال، هر آفریده به برکت این نور از دید رفتار و آثار در جایگاهی که ویژه‌ی اوست جای می‌گیرد».[۲۹] آنچنانکه سهرودی می‌گوید، زمین هرگز از یک حکیم یا گروهی از فرزانگان خالی نیست و حکیم مطلق، اولین حکما و خلیفه‌ی خدا و امام است. این برداشت از تصور فر نیز منجر به باور آسمانی بودن امامان شیعه و همچنین تداوم آن به گونه‌ی مهدویت با مایه‌های کهن رهاننده‌ی فرجامین یا سوشیانت شده است.

 

برداشت از این نوشته تنها با ذکر نام نویسنده مجاز است.

 

 



[۱]واژه‌های پارسی قرآن بویژه در توصیف بهشت به چشم می‌خورد مانند اباریق (جمع ابریق)، استبرق و ...

[2]Berkey. The Formation of Islam, p 48

[3]Yarshater. The Persian Presence in the Islamic world, p 39

[4]S. Shaked quoted by Yarshater. Ibid, p 44

[۵]خدایارمحبی، اسلام شناسی، ص ۳۰۵

[۶]نحل (۱۶)، ۵۱

[۷]بقره (۲)، ۲۵۷

[۸]بقره (۲)، ۱۱۵

[۹]همچنین حجر (۱۵)، ۱۷-۱۸؛ صافات (۳۷)، ۷-۱۰؛ جن (۷۲)، ۸-۹؛ مقایسه شود با مینوی خرد، ۴۹.

[۱۰]خدایارمحبی، همان، ص ۳۰۶. درباره‌ی فرجام‌شناسی مانوی بنگرید به الفهرست (چاپ جدید)، ص ۵۹۶ تا ۵۹۸

[۱۱]Asmussen, “Manichaeism”, Historia Religionum, Vol. I, pp. 583-4

[۱۲]احزاب (۳۳)، ۴۰

[۱۳]خدایارمحبی، همان، ص ۳۰۷، ۳۰۸

[۱۴]الفهرست، ص ۵۸۴، آثارالباقیه (چاپ بنیاد فرهنگ ایران)، ص ۳۳، ۳۰۸ تا ۳۱۱.

[15]Yarshater. The Persian Presence in the Islamic world, p 39

بنگرید به آثارالباقیه، همانجا؛ همچنین درباره‌ی کیفیت نماز مانوی بنگرید به الفهرست، ص ۵۹۳و ۵۹۴.

[۱۶]خدایارمحبی، ص ۳۱۲

[۱۷]اشپولر، ص ۴۰۹ تا ۴۱۲ و ۲۶۱

[۱۸]مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، ص ۵۹۵

[۱۹]همان، ص ۵۳۱

[۲۰]محمدی، تاریخ و فرهنگ ایران..، ج۱، ص ۱۱۴

[۲۱]شریعتی، روش شناخت اسلام، ص ۳۱۵ به نقل از عبدالرحمن بدوی مصری

[22]Hourani. Islamic and Non-Islamic Origins of Mu'tazilite Ethical Rationalism

[۲۳]شریعتی. (ص۸). تاریخ و شناخت ادیان، مجموعه آثار: ۱۵

[۲۴]دو قرن سکوت، ص ۲۸۱و ۲۸۲

[۲۵]نگاه کنید به جلد دوم «تاریخ سیاسی ساسانیان» بخش مربوط به خانواده‌ی یزدگرد سوم، از محمدجواد مشکور

[۲۶]صفا، ذبیح‌الله. تاریخ ادبیات در ایران، ج۲، ص ۲۰۱

[۲۷]آنچه در اینجا آمده، بیشتر برداشتی است از: کربن. روابط حکمت اشراق و فلسفه ایران باستان.

[۲۸]از بیان این گفتار سهرودی در می‌یابیم که وی آنچنانکه پژوهش‌های امروزی نشان داده است، میان اندیشه‌ی سره‌ی ایران باستان و مغان تفاوت قائل بوده است.

[۲۹]نقل از حکمه‌الاشراق، چاپ تهران، ص ۳۷۱ و ۳۷۲

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/٢۳ - ابوالفضل ایران نژاد
نوروز خاطره بزرگ ایرانیان

   این نوشته از دو سال پیش را دوباره به روز می‌کنم.نوروزهمیشه برای من زیبا و زاینده بوده چنانکه زادروز خودم نیز در نوروز است. بدینسو نه تنها خاطره نیاکان که خاطره زندگی کوتاه خود را نیز باز می یابم.

چه زیبا و بزرگ است یاد نیاکان بزرگ و فرمند ما از آغاز زندگی ایرانیان تا روزگار جمشید و از آن هنگام تا به روز زردشت پیامبر  باستان و تا به درخشنده ترین برگ زندگی ایرانیان روزگار کوروش بزرگ دادگر و شکوه جهانی داریوش و پارسه خشترا و از آنهنگام تا روزگار تیره ی الکسندر گجسته و پس از آن زایش دوباره ی این سرزمین افسانه ای و دوباره ی زنده کردن بزرگی ایرانیان در روزگار ساسانی و از آنهنگام  تا پذیرش اسلام تا به امروز که دست جفاپیشه ی روزگار این سرزمین کهن را ناتوان ساخته هنوز خون آریایی در رگ های این بوم زنده است و هنوز ایران جاودان پابرجاست. نوروز برترین نماد از زندگی دور و دراز ایرانی است که همواره هرچند در تیره روزی با ما بوده است. پس نوروز بمان تا آمدنت که برترین جشن جهان است دستاویزی برای زنده کردن یاد نیاکانمان باشد.نوروز نه تنها جشنی ایرانی که جشنی برای همه ی آفریدگان و آغازی دوباره برای زندگی و شادابی و خرمی است و چه نیک است آنکه نوروزش را در بهار گرفته است.

سخنان دکتر شریعتی را درباره ی نوروز بسیار زیبا یافتم، از اینرو فراز هایی از آنرا در این یادبود نوروز می آورم:

 نوروز داستان زیبایی است که درآن طبیعت، احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند. در انهنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم گویی خود را در همه ی نوروز هایی که هرساله در این سرزمین برپامی کرده اند حاضر می یابیم. و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد. ایمان به این که نوروز را ملت ما هرساله در این سرزمین برپا می داشته است، این اندیشه های پرهیجان را در مغزمان بیدار می کند که آری هر ساله! حتی همان سالی که اسکندر (گجستک) چهره ی این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید و همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ی ما نوروز را جدی تر و با ایمان بیشتری برپا می کردند؛ آری هر ساله! حتی همان سال که سربازان قتیبه (سردار عرب و کارگزار حجاج) بر کناره ی جیحون سرخ رنگ، خیمه برافراشته بودند و مهلب ( مانند قتیبه) خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح ودرکنار آتشکده های سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن می گرفتند. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان،در چشم موبدان، در چشم   مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوقان و دانشمندان که گفته اند: نوروز روز  نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز دراین کار بود و ششمین روز، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را هرمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. بی شک روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سرزده است و نخستین بار آفتاب درنخستین نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. انتخاب علی به خلافت و وصایت در غدیرخم هردو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی! آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند، پشتوانه ی نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود،  روح مذهب نیز گرفت؛ سنت ملی ونژادی با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین برپا شده بود پیوند خورد و محکم گشت. نوروز این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش می شنیده است؛ پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی سرود مقدس موبدان و زمزمه ی اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند؛ از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه ی این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه ی قرن ها و با همه ی نسل ها و همه ی اجداد ما از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی زیسته است و با همه مان بوده است، رسالت بزرگ خویش را ، همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن،  زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه، پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه  حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بندبندش را از هم می گسسته است. و ما در این لحظه، در این نخستین لحظات آغاز آفرینش، نخسین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز برمی افروزیم و در عمق وجدان خویش به پایمردی خیال از صحراهای مرگ زده ی قرون تهی می گذریم و در همه ی نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما برپا می شده است، با همه ی زنان و مردانی  که خون آنان در رگ هایمان می دود شرکت می کنیم و بدینگونه "بودن خویش" را  به عنوان یک ملت در تندباد ریشه برانداز زمان ها خلود می بخشیم و درهجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خویش برده ی رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعادگاهی که همه ی نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم و "امانت عشق" را از آنان به ودیعه می گیریم که "هرگز نمیریم" و " دوام راستین" خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و برپایه ی اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است، بر "صحیفه ی عالم" ثبت کنیم.

برگرفته از: کویر، دکتر علی شریعتی، شرکت انتشار، تهران، ۱۳۴۹  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/٢٥ - ابوالفضل ایران نژاد